گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

امان از این همه چیز خواهی.

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ب.ظ

امان از این همه چیز خواهی.



نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳   |    نظرات [11]   |    لینک ثابت

سر کردن با این جنس زن واقعا مصیبته!

اصلا نمیشه باهاشون ارتباط امن و پایدار برقرار کرد. واقعا!!



نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳   |    نظرات [33]   |    لینک ثابت

سلام بانوی مهربانم. می دانم بی مقدمه است ولی بگذار بگویم (که البته این خود یک جور مقدمه است) ارام و قرارت بیقرارم کرده است. صبر تو مرا کم تحمل کرده است. بانوی من آن روز را یادت است که با هم کمی بحث کردیم و تو... همه اش کوتاه آمدی. این رفتارت این مطیع بودنت عجیب مرا می کشد. دهانم را سرویس کرده ای اصلن! بانوی من کاش بدانی که امروز  و روزهای بعد می خواهم با مترو بیایم تا بتوانم برایت گل نرگس بخرم.

بانوی من کاش بدانی که چقدر می خواهمت و چه خواستنی! البته نمی خواهم هیچ وقت به آن اطمینان داشته باشی! چرا که ناز کردنت را از دست خواهم داد. بانوی من کاش بدانی که جقدر تلاش میکنم زندگیمان و احساسمان هر روز نوتر و تازه تر باشد. یادت هست که گفتم احساساتم مثل پیاز چندلایه است و هر روز پوست می اندازم...  . ضربه ات کاری بوده بانو. خوب جایی زده ای!



نویسنده : مسعود - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳   |    نظرات [1212]   |    لینک ثابت

چند روز پیش خواب دیدم که یه پرنده از بالکن افتاد توی خونه و منم گرفتمش. پرنده خیلی خاص و زیبایی بود. پرهای کرم قهوه ای و جشم های خیلی با نفوذ. من تا حالا پرنده هما ندیدم ولی احساس میکردم باید هما باشه.

چند روز بعدترش خواب دیدم دارم از پله ها پایین میام توی شرکت. بعد هر جی که پایین میام فاصله پله ها از هم دیگه خیلی بیشتر میشه و خیلی جاپاشون کم میشه انگار که داری از یه صخره خیلی سخت میری پایین.  احساس میکنم زیادی سمبلیک بود.

یه جورایی تو دو راهی قرار گرفتم.

 

 

حالا این رو بیخیال. من بعضی وقتها همینجوری یهویی ساکت میشم و یه نگاه عاقل اندر سفیهی هم که همیشه دارم این سکوت من جند معنی داره، یا اصلا جیزی از مطلب نمیفهم یا باز رفتم تو خلسه یا اینکه رفتم تو باقالیا. امروز تو شرکت جند نفری داشتیم در مورد یه نقشه ای بحث می کردیم و من ساکت بودم و نگاه می کردم فقط، بعد این مسئولمون هم فکر میکرد که من نظرم جیز دیگه ای و از سر هوشمندی سکوت کردم دارم مسائل رو با یک دید وسیع تری دارم نگاه میکنم، که خب منم تکذیب نکردم ولی در عمل اصلا اونجا نبودم داشتم به این فکر کردم که جطوری بانو رو خوشحال کنم.

این هم از اخر عاقبت مهندس ارشد مملکت چشمکنیشخند



نویسنده : مسعود - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳   |    نظرات [44]   |    لینک ثابت
  • ۹۷/۰۳/۲۴
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی