گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

کار و وقت آزاد و فراغت

سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۶ ق.ظ

مطلب خیلی خوب سایت ترجمان باعث شد که چند خطی هم من نظرم رو در موردش بنویسم که اینجا هم می گذارم. (البته من عملا کار من خلاصه و گردآوری از دو کتاب است)

مطلب اصلی

کارکردن بی‌معناست و کارنکردن بی‌فایده

در کتاب اسلحه میکروب فولاد آقای دیاموند توضیح می دهد که با تحول از عصر شکار به کشاورزی، تکنولوژی و توسعه سرعت بیشتری پیدا کرد. در واقع یک جا نشینی و کشاورزی و تولید انبوه باعث شد طبقه ای از افرادی به وجود بیایند که دیگر برای نیازهای اولیه خود یعنی غذا وقت کمتری می گذارند و به نوعی از سر بیکاری و فراغت سراغ کارهای دیگری رفتند و کم کم ابزارها ساخته شد و کم کم ساختارهای دیوان سالاری و حکومتی و...

من فکر می کنم این روند همچنان ادامه دارد. کم کم به قدری تکنولوژی ها و فناوری اطلاعات پیشرفت می کنه که اشباع میشه و نیازی به این همه نیروی متخصص در این زمینه ها نخواهیم  و نیاز به کار کردن و ساعت های کاری کمتری میشه  در نتیجه بشر در هرم نیازهای مازلو یک پله بالاتر می رود و از طبقه رفاه به طبقه آرامش گام بر می دارد و بعد احتمالا دوره ای از معنویت گرایی را دوباره خواهیم داشت که این بار انتخاب انسان است. یکی از موانع اصلی و مخل اوقات آزاد رسانه های سرگرمی است که گذار ما از پله به پله بعدی را کند می کنند.

نگاه شهید آوینی هم در این زمینه خیلی زیبا و عمیق است و البته جای نقد و بررسی دارد. ولی نکته اینجاست که آوینی 30 سال پیش این بحث را شروع کرده بود.

در ادامه بخش هایی از کتاب مبانی توسعه و تمدن غرب آورده ام.

به راستی هیچ فکر کرده اید که چرا بشر غربی توسعه و رشد خود را با افزایش ساعات اوقات فراغت و تفنن خویش می سنجد؟ یکی از بارزترین مشخصات جامعه ایده آل توسعه یافته این است که در آن، کار تا حداقل ممکن کاهش یافته و متقابلاً ساعات فراغت به حداکثر رسیده باشد. این از خصوصیات رکنی آن بهشت زمینی است که انسان امروز در جست و جوی آن است. وقتی معیار رشد، کار کمتر باشد مسلماً بهشت جایی است که در آن اصلاً کار نباشد. یک نظر به کتاب های اقتصادی غرب که در زمینه توسعه نگاشته شده است کافی است که این معنا را به انسان بفهماند که اگر می خواهید ببینید جامعه ای توسعه یافته است یا نه، ساعات کار کارگران را نگاه کنید؛ کار کمتر مساوی با رشد بیشتر است.

استقبال غرب از اتوماسیون با این اشتباه ملازمه دارد که آنها می پندارند که خودکاری یا اتوماسیون ساعات فراغت انسان را افزایش می بخشد. و البته حتی اگر فراغت را به مثابه ارزشی مسلم تلقی کنیم باز هم گسترش اتوماسیون توفیق در این زمینه نداشته، چرا که بجز اربابان و حکمرانان امپراتوری ماشینی، همه زندگی انسان ها وقف گسترش اتوماسیون شده است.

در صورت نهایی و آرمانی زندگی ماشینی، گذشته از آنکه تفکر انسان - یعنی ارزشمندترین نقطه وجود او - صرف حفظ و نگهداری و توسعه ماشینی می شود، باز هم کار به تمام معنا حذف نمی شود. آلدوس هاکسلی(49) در کتاب دنیای متهور نو(50) به خوبی متوجه شده است که جامعه آینده به قشری از انسان ها نیازمند است که برده وار کارهای سیاهی را که لازمه فراغت اقشار دیگر است بر عهده بگیرند. دنیای متهور نو یک جامعه برده داری است اما برده ها نیز خوشبختند، چرا که علوم آزمایشگاهی تا بدانجا پیش رفته است که بچه ها خارج از رحم مادران، در لوله های آزمایشی پرورش پیدا می کنند و اینچنین، در شرایط آزمایشگاهی متفاوت می توان انسان های متفاوتی دقیقاً متناسب با جدول طبقه بندی مشاغل تربیت کرد، به گونه ای که همه آنها از کار خود راضی باشند

 

این زمینه، اقتصاددان جدید با این طرز تفکر بار آمده که کار را همچون چیزی تلقی کند که اندکی بیشتر از یک شر واجب است. از دیدگاه یک کارفرما، کار در هر مورد فقط یکی از اقلام قیمت تمام شده است، که اگر نتوان آن را فرضاً از طریق خودکاری (automation) بکلی حذف کرد باری باید به حداقل تقلیلش داد. از دیدگاه کارگر، کار یک امر مصدع است؛ کار کردن یعنی فدا کردن فراغت و آسایش، و دستمزد عبارت است از جبرانی برای این فداکاری.(58)

حالا اگر این بینش را با نظرگاه اسلام، یعنی کار به مثابه عبادت، مقایسه کنید به عمق فاجعه ای که برای بشر غربی و غرب زده اتفاق افتاده است، پی می برید. یکی از مهم ترین نکاتی که همواره ما را در مطالعه جوامع سنتی اسلامی شگفت زده می کرد همین بود که چگونه - مثلاً در مورد سفالگران میبد یزد - کار و زندگی آنها آمیخته با یکدیگر بوده است. اکنون ما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تجربه باشکوه نهادهای انقلابی، به خوبی این معیار را دریافته ایم که نظرگاه اسلام درباره کار با آنچه که امروز در جوامع غربی و غرب زده می گذرد - و مع الاسف هنوز هم آثار آن در تشکیلات اداری و کارگری ما باقی است - متفاوت است. وقتی کار خدمت به خلق برای رضای خدا و همچون وسیله ای باشد که استعدادهای وجود انسان را در طول زندگیش به فعلیت برساند، آنگاه کار و زندگی یک انسان مؤمن آنچنان در هم می آمیزد که انفکاکشان از یکدیگر ممکن نیست. یکی از وجوه تفاوت نهادهای انقلابی و تشکیلات اجرایی موروثی که ارمغان غرب زدگی ما هستند در همین جاست که کار در نهاد انقلابی به مثابه عبادتی بزرگ تلقی می شود. کسانی ممکن است اعتراض کنند که: ای آقا!... مگر می شود تشکیلات و سازمان بندی اجتماعات را بر انگیزه های درونی بنا کرد؟ انگیزه های درونی که ضمانت اجرا ندارند. این حرف ها حرف های ایده آلیست هاست. بیایید واقعی فکر کنیم؛ اجتماع نظم می خواهد. جواب حقیر این است که نظم و انگیزه الهی نه تنها منافات ندارند بلکه با هم ملازمند؛ اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم. چه چیز جهاد سازندگی را قادر ساخت که با نظمی حیرت انگیز طرح محرم را چهل و پنج روزه به پایان برساند، حال آنکه مقاطعه کارهای خارجی یک سال وقت و صدها برابر هزینه طلب می کردند؟ کار به مثابه عبادت. اتفاقاً نظام جمهوری اسلامی نیز باید سعی کند که تشکیلات اجرایی خویش را در عین حال بر نظم و انگیزه های درونی بنا کند. انسان به راستی در نظام کارخانه ای برده ای بیش نیست. تعریف برده چیست؟ انسانی که ناچار است بدون انگیزه های درونی و فقط برای زنده ماندن، کار بدنی مشخصی را تمام عمر صبح تا شب تکرار کند. شاخص انسانیت دو چیز است: تکامل روحی و اراده آزاد - که این هر دو تنها در عبودیت خدا حاصل می آید و لاغیر. وقتی شما انگیزه الهی را در کار داخل کنید، بلافاصله کار به وسیله ای برای رشد و تعالی انسانی تبدیل می شود و وجود انگیزه، فی نفسه کار را تابع اراده و انتخاب انسان می گرداند. بالعکس، انسانی که ناچار باشد بدون انگیزه الهی و صرفاً برای تأمین معاش کار کند، بنده معاش است و بندگی معاش با اراده آزاد منافات دارد. تنها بنده خداست که از همه تعلقات آزاد است و اراده اش را هیچ چیز جز حق محدود نمی کند..

  • آقای میم

خود واقعی

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ

اول اینجا را بخوانید.  http://tarjomaan.com/neveshtar/9127/

خود واقعی ما کدام است؟

خود واقعی ما آن است که در دنیای بیرونی داریم ؟  یا خود واقعی ما در فضای مجازی ظهور می کند؟

آیا الزاما خود واقعی آنی است که در فضای مجازی داریم؟ به نظر من نه.

اصلا خود واقعی ما چیست و کجا شکل می گیرد؟

من "خود" واقعی را آن "خود"ی در نظر میگیرم که تحت تاثیر فضای بیرونی نیست و به طور کلی "واکنشی" نیست و بلکه "اصولی" است. طبق اصول رفتار می کند.

آیا این که ما در یک فضای کاملا آزاد و بی قید و بند رفتارهای خاصی ممکن است داشته باشیم این خود واقعی ما است؟ خود واقعی ما متاثر از محیط اطراف است، این خود واقعی ما نیست. این "خود" افسار گسیخته ماست.

شاید از آزمایش استنفورد چیزهایی شنیده باشید. فیلیپ زیمباردو مسئول این آزمایشات کتابی دارد در به نام "اثر لوسیفر- چطور آدم های خوب تبدیل به شیطان می شوند" این آزمایشات نشان می دهد که این مساله ربطی به "خود واقعی" و فضای واقعی و مجازی ندارد. همه ما شیطان هایی درون مان داریم که اگر کنترلش نکنیم تبدیل به شیطان می شویم. در فضای واقعی علاوه بر کنترل خودمان کنترل های اجتماعی هم وجود دارد که باعث می شود این شیطان درون خفته یا در زنجیر بماند.

ما تحت تاثیر این آزادی بی قید و بند و بی حد و حصر ممکن است شیطانی و خشمگین و فحاش بشویم ولی در اصل "خود" های بهتری داریم و خود واقعی مان احتمالا چیز بهتریست. این آزادی بی حساب و کتاب است که ممکن است  که "خود واقعی ما" را فاسد کند.

----

در یک گروه دبیرستانی تلگرامی عضو بودم. مطلبی (خیلی تند نبود فقط کمی خلاف جریان بود) از جای دیگر فوروارد کرده بودم فردا که گروه را چک کرده بودم کلی فحش خورده بودم و طرف (که همکلاسی 10 سال پیشم بود) لفت داد. با خودم گفتم آیا رو در روی هم بودیم باز هم فحش می داد یا نهایتا حرف میزد و اعتراض می کرد؟ حس می کنم دوستم باور ندارد پشت این اکانت تلگرام یک آدم واقعی از پوست و گوشت و احساسات وجود دارد و ممکن است ناراحت شود اشکش دربیاید و تعجب کند از چنین عکس العمل غیر منصفانه ای. احتمالا قیافه ام را یادش رفته است و فکر میکند من یک ربات تلگرامی هستم. وگرنه مگر میشود آدمی را که یک دوره 4 ساله با او هم کلاس بودی اینطور زخمی کنی و بروی.

آیا این خود واقعی اش بود؟

  • آقای میم

در باب پدر شدن

دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۴ ب.ظ

نوبت ما شده است.

دارم پدر می شم.

دوست دارم برای فرزندم که الان در مرحله اسب دریایی قرار دارد نامه ای بنویسم. ولی حقیقتش حرف خاصی با او ندارم. بخصوص الان خسته هستم. فعلا همین قدر می گویم امیدوارم اسب  باقی نمانی و آدم بشوی و آدم بمانی.

کمی بعدتر...

البته ما خودمان هم در تلاشیم برای آدم شدن و هنوز فاصله قابل توجهی از یک اسب نداریم.

فرزندم بزرگ که شدی به قلبت رجوع کن و به حرف دلت گوش کن. وایسا وایسا شوخی کردم. حرف دل چیه؟! از کجا معلوم الهامات شیطانی نباشه؟ فرزندم به دنبال موفقیت هم نباش. فرزندم وقتی همه دیوانه وار دنبال موفقیت اند (موفقیت هم که میدانی یعنی چه ) و حرص می زنند برای موفقیت، تو بدنبال حقیقت باش.

سعی کن در زندگی به دردی بخوری. حتما شنیده ای که می گویند فلانی به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. حداقل در حد آجر قابلیت داشته باش. فقط به خودت فکر نکن. خیر برسان به بقیه. اثر گذار باش.

فرزندم سیب زمینی نباش. جاذبه و دافعه داشته باش.

فرزندم آن زمانی که تو بزرگ شدی احتمالا چیزی از خدا و اخلاق نمانده باشد و همه به دنبال بهینه سازی و حداکثر کردن سود هستند ولی تو یادت باشد خدا را گم نکنی. نکند پول خدایت شود. نکند شهرت و جاه و مقام خدایت شده باشد. حالا باز اینها خوبه خیلی متاسف میشوم و در گور به خود خواهم لرزید اگر اهدافت به شاخ اینستا و شاخ شدن در شبکه های مجازی آینده شدن و لایک گرفتن تقلیل یافته  باشد.

فرزندم من و مادرت تمام تلاشمان را داریم می کنیم که آرزوهای دست نیافته خودمان را به تو تحمیل نکنیم و از تو روحانی، فیلسوف، نویسنده، عارف، عکاس، جنگلبان یا مصلح جهانی نسازیم. ولی امیدوارم تو هم آدم باشی و جنبه داشته باشی و بتوانی خودت راه خودت را پیدا کنی. البته این طور هم نیست که ولت کنیم. پوست از سرت می کنیم . (تمرین های سنگین و شنا و در حال دواندن بچه در کنار ساحل با آهنگ زمینه راکی)

فرزندم من و مادرت تمام تلاشمان را می کنیم که برای تو محیط مناسبی فراهم کنیم و کلی کتاب داریم می خوانیم که توی پدرسوخته را چگونه تربیت کنیم.

چند روز بعد

دلبندم ما نذر کرده بودیم برای امام رضا و تو زود آمدی و خودش مشهدش را هم کم تر از چند روز جور کرد تا تو در چند هفتگی مشهدی شوی. دلبندم مشدی باش. یعنی با مرام و با معرفت باش با صفا باش.

راستی فرزند جان، تو در زمین تنها نیستی، هر وقت احساس کردی تنهایی برو پیش امام رضا. درد و دل کن. سبک می شوی. راهت را پیدا می کنی.

چند روز بعدتر

فرزندم مادرت برای اینکه همه ویتامین ها و پروتئین ها به تو برسد مجبور است تاکید میکنم مجبور استخنده همه اش انجیر و زرد الو و انار و بادام و به و آناناس (آخریو شوخی کردم) و شیر و ماست بخورد آن هم با نرخ دلار افسار گسیخته متغیر.

فرزندم مادرت دارد تو را با روح و جانش تغذیه و مراقبت می کند. نکند عین آن پسربچه "کره خر" در درخت بخشنده "عمو شلبی" فقط گیرنده باشی و از مادر بخشنده ات فقط استفاده کنی. قدر لحظه لحظه اش را باید بدانی.

دلبندم، از همین الان بگویم این را. بیش تر این را برای خودم می گویم. شاید بعدا وضع عوض شود. من دوست ندارم از آن باباهایی بشوم که عکس بچه شان را روی دسکتاپ گوشی  میگذارند و عکس پروفایل تلگرام و اینستاگرام و دیگرگرام ها کنم. یا هی به این و آن عکست را نشان دهم یا مدام از تو حرف بزنم.

نور چشمم، همیشه دنبال حقیقت باش. به همین راحتی قانع نشو. به جای اخبار و رسانه ها کتاب بخوان تا خودت حقیقت را پیدا کنی. کتاب که بخوانی خودت راه رسیدن به حقیقت را پیدا میکنی.

فرزند جان، پیرو پاراگراف قبلی، حق جو و حق پذیر باش. این حق پذیری خیلی مهم است. اگر حس کردی چیزی حق است آن را بپذیر. به دنبال اثبات خودت نباش. بگذار حق راهش را در تو بیابد و راهنمای تو باشد.

عزیزم، خواهش می کنم وصیت مولایمان به فرزندش را حتما بخوان. این را برای من و تو نوشته است. این می تواند چراغ راهت باشد.

فرزندم بقیه نامه را هفته های بعدی می نویسم.

  • آقای میم

ملت عشق

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۹ ق.ظ

ملت عشق

احتمالا اسم این کتاب رو در سال های اخیر خیلی دیدید و شنیدید.  به نظرم بد نیست نظر کسانی که این کتاب را دوست نداشتند هم بشنوید.

در ادامه مقدمه ای از کتاب را می توانید بخوانید. به طور خلاصه داستان پیش از شکل گیری ارتباط شمس و مولانا شروع و ارتباط این دو رو از نگاه راویان مختلف توضیح میدهد (که کلی ایراد دارد.)و در کنار آن داستان یک زن خسته در زمان حال را روایت می کند که عشق را در زندگیش گم کرده و به واسطه هایی با شمس و مولانا آشنا می شود.

خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد، نوک قلمم کور. کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدم‌هایی شناختم، قصه‌هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته. کفش‌های آهنی سوراخ شده؛ من اما هنوز خامم، هنوز هم در عشق همچو کودکان ناشی...
مولانا خودش را «خاموش» می‌نامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده‌ای که شاعری، آن هم شاعری که آوازه‌اش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستی‌اش، چیستی‌اش، حتی هوایی که تنفس می‌کند چیزی نیست جز کلمه‌ها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پرمعنا گذاشته چطور می‌شود که خودش را «خاموش» بنامد؟
کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و قلبش تپشی منظم دارد. سال‌هاست به هر جا پا گذاشته‌ام آن صدا را شنیده‌ام. هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته‌ام و به گفته‌هایش گوش سپرده‌ام. شنیدن را دوست دارم؛ جمله‌ها و کلمه‌ها و حرف‌ها را... اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم سکوت محض بود.
اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تأکید می‌کنند که این اثرِ جاودان با حرف «ب» شروع شده است. نخستین کلمه‌اش «بشنو!» است. یعنی می‌گویی تصادفی است شاعری که تخلصش «خاموش» بوده ارزشمندترین اثرش را با «بشنو» شروع می‌کند؟ راستی، خاموشی را می‌شود شنید؟

نظر بنده:

داستان بقدری کشش داره که 400 صفحه رو در عرض 3-4 روز بخوانید و کلی جمله گوگوری مگوری که می توانید در اینستای مبارک بگذارید و لایک بگیرید و کلاس بگذارید. ولی.. یک ولی بزرگ:

نویسنده ارتباط شمس و مولانا را بهانه و بستری و به عنوان یک طرز نگاه عاشقانه برای ارتباط یک زن شوهر دار با یک مرد غریبه می کند.
و عشق را روشی برای پیچاندن و عبور از شریعت معرفی می کند و بحث قدیمی و نخ نمای پوسته و هسته. عاشق که باشی هر کاری میخواهی می توانی بکنی.

اللا با خوندن داستان زندگی شمس و مولانا به جای نگاه به بالا و عشق الهی به طرز احمقانه ای درگیر عشق زمینی میشه و عزیز زاهارا (یکی از شخصیت های اصلی متحول شده و عارف مسلک) هم عین این عرفان کاذب ها کمال سو استفاده رو می کنه!
در نهایت ارتباط عاشقانه و عارفانه شمس و مولانا به یک عشق سطح پایین زمینی تقلیل داده میشه و عجیبه که شخصیت اصلی کتاب درگیر چنین ماجرایی می شه. اصلا شخصیت پردازی ها منطقی نبود و خیلی ایراد داشت.
2. وقتی ملت عشق رو با کیمیا خاتون مقایسه کنید احتمالا سردرگم میشید. در اون کتاب شخصیت شمس خیلی منفیه. ولی در این کتاب شمس کاملا تطهیر شده. بحث های زیادی در مورد شمس و اعتقاداتش و شخصیتش و حتی وجود خارجیش وجود داره که نویسنده اصلا کاری به انها نداشته و هر چه دلش خواسته نوشته.
در کل کتاب ضعیفی بود. آفرین به بازاریابان این کتاب که تونستند چنین کتابی رو به چاپ 40-50 برسونند. دقیقا یادم نیست چه انتظاری داشتم که رفتم کتاب رو گرفتم. ولی خب چند روز دیگه در تبادل کتاب میفروشمش.

چند تا از نظرات دیگه که در راستای نظرات خودم هست رو اینجا می گذارم از گودریدز :دی.

حتی اگه روایت دوم،بعبارتی روایت دیدار و آشنایی شمس و مولانا که پر از تحریف و شاخ و برگ دادن احمقانه بود رو در نظر نگیریم؛بازم کتاب افتضاحیه
روایت دیدار و آشنایی و سیر و سلوک مولانا و شمس رو براحتی ملعبه و مکمل یه داستان عاشقانه ی زرد قرار داده
دیدار و اتفاقاتی که عالمان و محققان ما ازش با تردید حرف میزنند رو جوری بیان کرده که انگار فکته

--

یک ستاره، آن هم فقط برای بخش تاریخی
به یاد ندارم که هالیوودی کردن یک ایده ی اورجینال شرقی تا به حال جواب داده باشه
کتاب پره از شخصیتهای یا بهتره بگیم تیپهای منفعل و هیپی

این کتاب مصداق بارز جمله «یه نفر یه دکمه داشت، براش کت دوخت!» است

-

مدتی بود که در صفحات مجازی میدیدم همه سخت مشغول خواندن این کتاب هستن و حتی زیر سطرهاش خط میکشن و در صفحات مجازی منتشر میکنن...
کمی در موردش خوندم و بسی خوشحال شدم که به به مردم دارن مولانا و شمس رو این چنین پیگیر دنبال میکنن...و این شد که با اشتیاق شروع کردم....
انتظار اثری فاخر با نگاهی نو رو داشتم....ولی نمیدونم چرا واااقعا به مذاقم خوش نیومد!سعی کردم نقدای بیشتری از کتاب بخونم شاید کمکم کنه....گوشه ای از نقدها:
مولانایی مثله‌شده و ممیزی‌شده و مجعول به مخاطب معرفی می‌شود که نسبت چندانی با مولانای حقیقی ندارد. ما باید مولانای تاریخی را بشناسیم و بعد به انتخاب بنشینیم. مردم کتاب پژوهشی نمی‌خوانند. رمان «ملت عشق» هم رمان است، نه اثر پژوهشی. برای شناختن مولانا نمی‌توان آن را منبع گرفت و خواند. از رمان نباید توقع تطبیق با واقعیت داشته باشیم. معنویت مولانا مبتنی بر شریعت است؛ اما معنویتی که رمان «ملت عشق» در پی ترویج آن است، مبتنی بر شریعت نیست. مردم دنبال آرامش معنوی هستند، اما چنین کتابی به اسم عشق و احساس معنوی، ساختارشکنی اخلاقی را ترویج می‌کند.
......
و من کتاب رو نیمه رها کردم ....

--

 نویسنده تعریفی برای خودش از صوفیه و اسلام و عشق زمینی و آسمانی داشته، و فکر کرده برای ترویج این افکار چه روایتی بهتر از ارتباط شمس و مولانا. هر جا هم که صلاح دیده به سبک داستانهای پرفروش عاشقانه، صحنه هایی اروتیک و جسمانی اضافه کرده که البته در متن فارسی اثری از آنها نیست. مشکل آنجاست که وقتی کامنتهای خواننده ایرانی روی نسخه الکترونیکی را میخوانی، همه انتظار متنی جدی و مطابق با اسناد تاریخی را دارند و حال بعد از مواجهه با این داستان زاییده ذهن نویسنده، صوفیه و اسلام و شمس و مولانا را زیر سوال می برند. بدا به حال ما که بخواهیم اینگونه با شمس و مولانا و کیمیا آشنا شویم

  • ۱ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۹
  • آقای میم