گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

۲۱ مطلب با موضوع «نگاه به درون» ثبت شده است

تغییر

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۰۰ ب.ظ

آیا من در حال تغییر هستم؟

به نظر بله.

تغییر آرام آرام سراغت می آید. خودت هم نمی فهمی کی عوض شدی. نگاهت عوض می شود. آرمانهایت عوض می شوند. اهدافت عوض می شوند. تغییر مثل ماری خوش خط و خال است که به آرامی و بیصدا می خزد و تو را می بلعد و هضم می کند و تو حتی متوجه هم نمیشوی که تغییر تو را هضم کرده با اسید شسته و زیر و رویت کرده.

  • آقای میم

خود واقعی

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ

اول اینجا را بخوانید.  http://tarjomaan.com/neveshtar/9127/

خود واقعی ما کدام است؟

خود واقعی ما آن است که در دنیای بیرونی داریم ؟  یا خود واقعی ما در فضای مجازی ظهور می کند؟

آیا الزاما خود واقعی آنی است که در فضای مجازی داریم؟ به نظر من نه.

اصلا خود واقعی ما چیست و کجا شکل می گیرد؟

من "خود" واقعی را آن "خود"ی در نظر میگیرم که تحت تاثیر فضای بیرونی نیست و به طور کلی "واکنشی" نیست و بلکه "اصولی" است. طبق اصول رفتار می کند.

آیا این که ما در یک فضای کاملا آزاد و بی قید و بند رفتارهای خاصی ممکن است داشته باشیم این خود واقعی ما است؟ خود واقعی ما متاثر از محیط اطراف است، این خود واقعی ما نیست. این "خود" افسار گسیخته ماست.

شاید از آزمایش استنفورد چیزهایی شنیده باشید. فیلیپ زیمباردو مسئول این آزمایشات کتابی دارد در به نام "اثر لوسیفر- چطور آدم های خوب تبدیل به شیطان می شوند" این آزمایشات نشان می دهد که این مساله ربطی به "خود واقعی" و فضای واقعی و مجازی ندارد. همه ما شیطان هایی درون مان داریم که اگر کنترلش نکنیم تبدیل به شیطان می شویم. در فضای واقعی علاوه بر کنترل خودمان کنترل های اجتماعی هم وجود دارد که باعث می شود این شیطان درون خفته یا در زنجیر بماند.

ما تحت تاثیر این آزادی بی قید و بند و بی حد و حصر ممکن است شیطانی و خشمگین و فحاش بشویم ولی در اصل "خود" های بهتری داریم و خود واقعی مان احتمالا چیز بهتریست. این آزادی بی حساب و کتاب است که ممکن است  که "خود واقعی ما" را فاسد کند.

----

در یک گروه دبیرستانی تلگرامی عضو بودم. مطلبی (خیلی تند نبود فقط کمی خلاف جریان بود) از جای دیگر فوروارد کرده بودم فردا که گروه را چک کرده بودم کلی فحش خورده بودم و طرف (که همکلاسی 10 سال پیشم بود) لفت داد. با خودم گفتم آیا رو در روی هم بودیم باز هم فحش می داد یا نهایتا حرف میزد و اعتراض می کرد؟ حس می کنم دوستم باور ندارد پشت این اکانت تلگرام یک آدم واقعی از پوست و گوشت و احساسات وجود دارد و ممکن است ناراحت شود اشکش دربیاید و تعجب کند از چنین عکس العمل غیر منصفانه ای. احتمالا قیافه ام را یادش رفته است و فکر میکند من یک ربات تلگرامی هستم. وگرنه مگر میشود آدمی را که یک دوره 4 ساله با او هم کلاس بودی اینطور زخمی کنی و بروی.

آیا این خود واقعی اش بود؟

-------

وقتی مردم شخصاً و رودررو گفتگو می‌کنند به‌طور طبیعی نوعی خویشاوندی احساس می‌کنند، حتی اگر با دیدگاه یکدیگر مخالف باشند

این احساس خویشاوندیْ عدم اعتماد را تعدیل و احترام را ترویج می‌کند. هنگامی که همان گفت‌وگوها در قلمروی بی‌روح صفحۀ رایانه صورت می‌گیرد، با احتمال بسیار بیشتری به پیشی از رقیب و توهین خشمگینانه تنزل پیدا می‌کند. خود تکنولوژی آن چیزی را به وجود می‌آورد که لانییِر «ترول۸ درونی» ما می‌نامد.

  • آقای میم

ریز جزئیات مخارج زندگی

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۴۷ ق.ظ

امروز سایت الف یه مطلبی خوندم که خیلی اذیتم کرد. نظرم رو نوشتم و گفتم اینجا هم مطرحش کنم.

لطفا ریز جزئیات مخارج زندگی ما رو بخونین

شما 15 میلیون هم بگیرید مشکلتون حل نمیشه.
شما خیلی لاکچری زندگی میکنید. و اصلا مدیریت مالی زندگی هم بلد نیستید. یه اپسیلن هم کوتاه نمیاید از هیچی.
مردی که کفش 300 هزارتومنی بخره مرد نیست یه دختر بچه لوس و ننره. شلوار 300 تومنی بخره.. من الان یه شلوار رو حدود دو ساله دارم میپوشم. بعدشم یکی دیگه میخرم 100 تومن!!
یهو همه چی با هم سوخت؟ شلوارا هم  همه با هم پاره شد.
یه ذره از رستوراناتون بزنید. اینجوری مقاومت میکنید شما؟
شما خودت یه مدیر ناکارآمدی داداش. بچه گوشی میخواد چیکار. راهشو بلد باشی محیا با یه قل دوقل هم سرگرم میشه و چیز یاد میگیره.
هزینه ها را باید پخش کرد تو ماه های مختلف.
خانمای شما هنوز برا هر عروسی میرن خرید لباس؟ پس اثر تحصیلات و فرهیختگی رو کجا باید ببینیم؟
ولی سوال اصلی اینه شما با کدوم مهارت یک چنین درآمدی داری؟

من سه تومن حقوقمه. 2 میلیون همون اول پس انداز میکنم. . با 400-500 همه خریدای خونه. بقیش هزینه های جاری.حدود 100 تومن هم ماهیانه کتاب میخرم. خونه دارم و هنوز بچه نداریم ولی هزینه های شما اصلا توجیه پذیر نیست.
وقتی 200 هزارتومن هدیه دادن برای من هزینه بالاییه. من این کار رو نمیکنم و به این رسم های غلط دامن نمیزنم. شما میتونید یه شب دور هم خوش باشید و بگید و بخندید و برید پی زندگیتون. اون رفیقی که نتونست هدیه 200 تومنی بخره رو شما تحقیر کردین. ضمن این که فردا همین رفیقتون باید برای شما که 200 هدیه بردین 300 هدیه بده!! به نظر میاد شما پشت کارهایی که انجام میدید فکر و تحلیل ندارید و آثار کوتاه مدت و بلندمدتش رو نمیبینید. می تونم این طور جمع بندی کنم که احتمالا طبق همه استانداردها شما آدم ولخرجی محسوب میشید.

---
مشکل نگاه مصرف گرای ما و سبک زندگی های ماست مابه ازای وقت اضافه ای که به واسطه ماشین ظرفشویی ایجاد شده چی کار میکنیم؟ تلویزیون و اینستا!!. ما کدوم ارزش افزوده ای رو ایجاد کردیم که انقدر داریم مصرف می کنیم؟ من اگر نمیتونم چیزی تولید کنم لااقل مصرفم رو کم میکنم انقدر خودم رو وابسته نمیکنم!

اکثریت 98 درصدی ما شانس آوردیم که تو ایران زندگی میکنیم. جایی مثل آمریکا با این مدل کار کردن ها و در واقع کار نکردن ( بدون ارزش افزوده و تولید هیچ چیز با ارزشی) و این مدل مصرف گرایی قطعا از گشنگی میمیریم.


امیدوارم منتشر بشه و نویسنده این مطلب هم پاسخی داشته باشه. میدونم کمی پراکنده نوشتم ببخشید.

  • ۲ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۴۷
  • آقای میم

تغییر عادت

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ب.ظ

این را اینجا می نویسم که یادم نرود و هی یادآوری شود.

من جدیدم خیلی می گویم یادم نیست، یادم نمیاد، فراموش کردم و... . به شدت حافظه ام تعطیل شده است.

احساس می کنم این مساله کم کم خطرناک می شود.  حداقل گفتنش دیگر جایز نیست. طوری که کم کم به عنوان یک آدم فراموشکار و در نهایت سهل انگار شناخته خواهم شد.

در نتیجه از امروز سعی می کنم اگر کسی چیزی از من خواست و سوال کاری پرسید حتی اگر مربوط به سال ها پیش باشد نمی گویم یادم نمیاد و هیچ گونه اشاره ای به فراموشکاری ام نمی کنم.

می گویم اجازه بدید بررسی کنم چک کنم و به شما خبر بدهم. 

یا اینکه میگویم به نظرم احتمالا این طور باشد یا فلان طور باشد ولی اجازه بدید دقیق تر بررسی کنم و اطلاع بدم. (این طوری تازه به عنوان یک آدم دقیق و منضبط و مسئولیت پذیر معرفی میشوم.)

  • ۱ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۰
  • آقای میم

پیچیدگی

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ق.ظ

حس می کنم به 40 سالگی رسیده ام. آن یاس و گمگشتگی 40 سالگی خیلی زودتر سراغ من آمده است. من همه چیز را بیهوده می بینم. تلاش را، توسعه و پیشرفت و ثروت را. حتی کتاب خواندن را. حس می کنم هر روز پیچیده تر می شوم. یک هزارتوی بی در و پیکر و بدون در ورود و خروج.

این همه تلاش برای چی! آخر دنبال چی هستیم؟ دنبال چی هستم؟ هیچ چیز من را راضی نمی کند. پول راضی ام نمی کند. شهرت و قدرت و ثروت راضی ام نمی کند. گرفتارم می کند غرقم می کند ولی راضی نمی کند. نه.

همه چیز تا اینجا یک درمان موقت برایم بوده است یک مسکن. هر کتابی هر نگاهی باعث شده مدتی به آن دلخوش کنم با آن چشم دنیا را ببینم ولی بعد دوباره دلمشغولیهای دنیا و روزمرگی ها.

خلاصه اینکه انسان رسما سرکار است!

  • ۴ نظر
  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۱
  • آقای میم

چه بسا

پنجشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۷ ق.ظ

پراکنده در مورد این روزها.

وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ

احتمالا این آیه را شنیده باشید. لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است،

ولی این آیه کامل نیست.

این کاملشه.

کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است، لکن چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.

من فکر می کنم:

یک جنگ خارجی خیلی بهتر از جنگ داخلی است. جنگ تلخ و دردناک است و شاید منی که این نظر را میدهم کشته شوم ولی جنگ خارجی باعث اتحاد و همدلی و کمی بازگشت ارزش ها می شود. ولی جنگ داخلی باعث تجزیه و فروپاشی. و به نظر آمریکا هم این را می داند و برای جنگ داخلی تلاش می کند. این طور هم هزینه کمتری می کند و هم خود را وارد جنگ نمی کند و چهره حقوق بشری اش هم کثیف تر نمیشود.

---

آقا یه مقدار دلار و سکه بالا رفته، یهو همه ناامید شدن، یهو همه اعتقادات و افکارشون رو پس می زنن. یهو همه به دین و اعتقاداتشون پشت می کنن. آقا چه خبر شده مگه ؟!! زندگی پر از این بالا پاییناست. بعدش انصافا زندگی قشنگه ازش لذت ببرید. (من عاشق نیستما :دی 4 ساله ازدواج کردم) فقط سعی این جریانات رو یه ذره دورتر نگاه کنیم. یه ذره از خودمون فاصله بگیریم بریم 10 سال بعد از اونجا به خود 1397 مون نگاه کنیم. همین الان تو یمن و سوریه و فلسطین مردم عروسی می کنن جشن می گیرن بچه دار میشن و...
اگه همش به طور یکنواختی شادی و خوشی و رفاه و لذت باشه خیلی مسخره و تکراری میشه زندگی. اینا هیجان زندگیه.
---
به نظرمن این اتفاقات فرصتی برای پخته شدن بیشتر ما """هم""" می تونه باشه اگر جوش نیاریم!! میشه زندگی رو جور دیگه ای چرخوند. میشه خیلی چیزها رو حذف کرد از زندگی. (البته نخواهید هم مجبور میشوید :دی) فرق من با خیلیا اینه که با رضایت خیلی از این چیزها رو از زندگیم حذف کردم.
یادبگیریم مینیمالیستی زندگی کنیم. این همه ابزار، این همه وسایل، به خدا میشه راحت تر زندگی کرد.
راه های کم هزینه تر زندگی کردن رو پیدا کنید.  (قطعا نیازه که یه مقداری از سطح رفاه و آسایشمون بزنیم ولی آیا این الزاما بد است ؟)

نکته: این نسخه ای که من پیچیدم نسخه بالا نسخه کلانه، نسخه دوم نسخه فردیه اگر جنگ نشد این جوری آروم بشید.

شاید این پست را حذف کردم.

  • ۳ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۷
  • آقای میم

آززوها ی من ، یمن

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۲۷ ق.ظ

دیروز بعد از نماز می خواستم دعا کنم. شرمم شد برای خودم دعا کنم. در حالی که مردم یمن، زنان و کودکان یمن هر روز کشته می شوند و مردم در هیجان جام جهانی فراموش شان  کرده اند.

همیشه در هر دوره ای سختی های زیادی هست و بعضی از شیعیان احساس می کنند دیگه واقعا وقتشه و امام زمان ظهور می کند. چرا مثلا؟ چون اوضاع اقتصادی ایران خراب شده؟ چون مثلا ممکنه تغییراتی ...؟

من میگم اتفاقا اصلا این مبنای محاسباتی درست نیست. این که فکر کنیم چون سختی ها شدت گرفته، امام ظهور می کنند مبنای غلطی است ( این نظر منه، اصلا هم علاقه ای ندارم درست باشه) امام زمان هنگام کشتارهای وحشتناک مغول ها نیامد، وقتی تیمور از قتل عامی هولناک در هرات از سر کشته شدگان مناره ساخت، جنگ های جهانی شد... . حالا چه اتفاقی افتاده که امام زمان بیاید؟ کدام دل ها آماده شده؟ کدام زمینه ها فراهم شده؟ این همه اختلاف بین مذهبیون ما هست؟ این همه فساد و دزدی و بی رحمی و ... اصلا ارزشش را داریم  که امام زمان ظهور کند؟ نمی دانم پیامبر بود یا حضرت علی که گفت خدایا امتی بهتر از این امت به من بده. راقم پرادعای همین سطور اگر پول داشت احتمال 99 درصد پولش را تبدیل به دلار و سکه میکرد.

  • آقای میم

خاطرات سفیر

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۱ ق.ظ

خاطرات سفیر: مجموعه خاطرات وبلاگی نیلوفرشادمهری (یک دانشجوی مسلمان ایرانی) است که فکر می کنم دوره دکتری خود را در فرانسه می گذراند. محوریت کتاب خاطرات و بحث و گفتگو هایش با دانشجویان همخوابگاهیش در مورد اسلام و اعتقادات و کمی هم ایران است.

شاید یکی از اصلی ترین حرفهایش این بود که :

یاد گرفته‌ام و اعتقاد دارم "مذهب بدون موضع"، به غایت درست و مستقیم که برود، به ترکستان می‌رسد. نمی‌شود به مفاهیمی چون "حق" و "باطل" باور داشته باشی و به پیرامون خودت بی‌اعتنا بمانی. صدالبته آنچه از انواع مسلمان‌ها دیدم نیز قلم در تأیید این جمله می‌زد

با همین فرمون جلو می رود و با همه بحث می کند و اعتقادش را پنهان نمی کند.

به نظرم می توانست خیلی کتاب بهتری باشد. سبک زندگی مردم فرانسه از دید یک خانم مسلمان هم میتواند جالب و خواندنی باشد و یا برخورد هایی که یک خانم محجبه با سایرین دارد.

در کل کتاب خوبی بود. با توجه به فضای وبلاگی نوشته ها نقد چندانی بهش ندارم. اونقدری کشش و صمیمیت داره که بشه چند ساعته خوندش.

یک ضعف به نظر من شاید بحث یک جانبه گرایی در این کتاب است. به نظر می آید نویسنده دفاعیات و یا ادعاهای طرف مقابل را خیلی مطرح نمی کند و خیلی سریع از آن قسمت ها می گذرد و البته بعضی جاها این حس را می داد که به خاطر جذب به اسلام یا تشیع یک مقدار اعتقادات را کادوپیچ و خوشگلاسیون می کرد. که البته تا حدودی اقتضای این فضای خارج از کشور و غیر مسلمان است.

--

** من هم در شرکت مان به نوعی سفیرم. شاید اقلیت ترین گروه در این مجموعه مسلمان و مذهبی بودن است. ما اینجا آتئیست داریم، متریالیست داریم، سکولار داریم، کوروش پرست داریم، وطن پرست داریم، شاه دوست هم داریم. لیبرال هم داریم. انسان آزاده هم شاید.

  • آقای میم

مرامنامه کاری من

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۱ ب.ظ

کار عبادت است. تقدس دارد. من سعی می کنم در تمام حالات سرکار با وضو باشم و به کار به چشم عبادت و برای کسب روزی حلال نگاه می کنم.

  • در همین راستا من سعی می کنم:
  1. درست کار کنم
  2. کار درست را انجام بدهم
  3. نمازم را حداکثر تا 2 بعد از ظهر بخوانم.
  4. در تمام اوقات سرکار و زندگی وضو داشته باشم.
  5. برای رشد و پیشرفت شرکت تلاش میکنم.
  6. مطالعاتم در ساعت کاری تا جای ممکن مرتبط با شغل باشد.
  7. تلاشم برای کار مستقل از میزان حقوق باشد (گرچه میزان حقوق مهم است و معنای مختلفی دارد.)
  8. سعی می کنم زینت امامم باشم و باعث سرافکندگی نباشم.
  • حضور منظم و آراسته سرکار
  • سعی می کنم در مورد عقایدم پنهان کاری نداشته باشم.
  • تا جای ممکن از بحث های بی نتیجه سیاسی دوری می کنم.
  • در مورد مسائل بی اهمیت غر نمی زنم و شکایت نمی کنم.
  • سعی میکنم تماما انرژی مثبت باشم و خیرخواه دیگران باشم.
  • غیبت کسی را نمی کنم
  • تا جای ممکن از خوبی های دیگران می گویم و اگر بدی داشتند آن را پنهان می کنم (گرچه برایم خیلی سخت است)
  • تا جای ممکن برای رشد و پیشرفت و سعادت دیگران و همکارانم تلاش می کنم، هر چه بلد باشم به آنها یاد می دهم.
  • در کار تعصب را کنار می گذارم. و هیچ تعصبی به کارم ندارم و از نقطه نظرات دیگران استفاده می کنم.
  • سعی می کنم دوست باشم برای همکارانم و به آنها توجه داشته باشم و از فردگرایی و فردیت دوری می کنم.
  • در سلام دادن و احترام به دیگران ولخرجی باید بکنم.
  • کسی با من کار دارد و به سمت من می آید به احترامش باید بلند بشوم
  • دوری از افراد سمی . نق نقو و انرژی منفی و به شدت مادی

 

  • آقای میم

پایان خدمت، آغاز کار

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۹ ب.ظ

سلام.

بالاخره خدمتم در سازمان فخیمه جهاد دانشگاهی پایان یافت و خلاص شدیم. خدمت در این سازمان متاسفانه تجربه و دستاورد خاصی برای من نداشت. البته زمان آزاد زیادی داشتم. در نتیجه مطالعات خوبی داشتم. البته سریال های بی شماری هم در این برحه حساس دیدم. طوری که دیگه شور ـَ ش در آمده بود و خودم هم خسته شده بودم. من متوجه شدم خدمت با کار خیلی فرق می کنه و من ترجیح میدهم کار کنم تا خدمت کنم. باری، چهارشنبه 29 فروردین خدمت تمام شد. البته کارهای اداری وتسویه مانده است. از شنبه در محل کار سابق که به صورت ساعتی مشغول بودم تمام وقت شدم و احساس اول مهر رو داشتم.

این مدت درمورد ادامه وبلاگ نویسی هم مردد بودم و هنوز هم هستم. خیلی انگیزه ای برای این کار ندارم. نه مخاطب دارم و نه حرف هایی هم که میزنم خریداری دارد و تقریبا تاریخش گذشته اند این را می دانم. البته نسبت به جوان خام مخاطب بیشتری دارم که از طریق جستجوی گوگول می آیند ولی اینها مخاطبان خاموش اند. وبلاگ نویسی و نظر گذاشتن در وبلاگ نسبت به شبکه های دیگر سخت تر است و پیگیری پاسخ کامنت سخت تر تر و کسی حوصله این قرطی بازی ها را ندارد. در نتیجه دل و دماغ کم است. از طرفی هزینه هاستینگ برای من منطقی نبود و به یک هاست خیلی ارزانتر کوچ کردم. هزینه هم یک عاملی شده که شاید درآینده به وبلاگهای رایگان کوچ کنم یا کلا تعطیل کنم. البته خود من هم دل و دماغ و زمان وبلاگ گردی را ندارم و جز چند وبلاگ قدیمی یا معروف به جایی سر نمی زنم. نمی دانم اقتضای سن من است یا اقتضا عصر حاضر. باری الان هم اگر می نویسم یک عامل قوی وجود داردآن هم خودم هستم. می نویسم برای خودم. در قسمت درباره ما توضیح دادم که به شدت فراموش می کنم همه چیز را، و این حقیقتا نگرانم می کند. می ترسم از فراموشی. حتی میترسم با نوشتن و فکر کردن در موردش این مساله رسمیت بیشتری برایم پیدا کند و به عنوان یک المان روشنفکری یا باکلاسی هم برایم مطرح شود.

دلم می خواهد این جا مرجعی برای بازشناسی و نگاه به گذشته خودم باشد. هم خاطرات و روزمرگی ها و هم افکار و تغییر و تحولات من. و هم یک چک لیستی برای کارها و برنامه های آینده خودم، من و همسرم، من و دختر آینده ام، من و پسر آینده ام. (البته فعلا خبری نیست)

این روزها می توان گفت حالم خوب است. دیگر شریف را فراموش کرده ام. دیگر آن تب و تاب و نگرانی های بچگانه را ندارم که : عقب ماندم، دوستان و همکلاسی هایم رفتند و من ماندم، فلانی چقدر موفق شده است و مدیر فلان قسمت و بهمان بخش شده است و کجا کار می کند و چقدر حقوق می گیرد. آرام آرام تلاشم را می کنم در کنار همسر آرام جانم که این آرامش را مدیون ایشانم. این که آرامترم خیلی مهم است. این که حرص کمتری می خورم خیلی مهم است. این که دیگر فکر نمی کنم قرار است اتفاق خاصی بیفتد یا باید اتفاق خاصی بیفتد خیلی مهم است. نگاهم به زندگی و استانداردهای آن و رفاه و این ها عوض شده است.

مادیات و رفاه را در حدی که خدا روزیم می کند میخواهم و سعی میکنم برایش حرص نزنم و خودم را جر ندهم. تقریبا غر نمی زنم بیشتر غر می شنوم لبخند می زنم و در دل خدا را شکر می کنم که ما را از زمره نقزنان خارج کرده. می گویند مهندس اشتباه می کنی مانده ای، برای ما دیگر دیر شده است تو هنوز جوانی و امتیازهای خوبی داری برو از این خراب شده. می گویند دوستم که در اینجا حقوق خودش و همسرش مجموعا د2.5 میلیون هم نمی شود آنجا سالانه 100 هزار دلار در آمد دارند و یک خانه ویلایی 500 متری در سابرب (یعنی حومه) به ارزش یک میلیون دلار خریده اند، آن یکی باجناقش هم وضعش خیلی خوب است و چه حالی می کنند. ولی این حرف ها در حال حاضر هیچ تاثیری روی من ندارد نه حسرتش را می خورم نه دلم می خواهد و خلاصه به شصت پایم هم حساب نمی کنم و صد البته برای آن بنده های خدا هم هیچ احساس منفی یا مثبتی مثل تاسف و یا "خوش به حالشان" ندارم.

این روزها با شهید عزیز مرتضی آوینی بیشتر آشنا شده ام و کتابهایش را می خوانم. این بزگوار هم افکار تاریخ گذشته ای مثل من دارد. البته حرف های آوینی در زمان خودش نو بود. ولی این افکار - که من هم دچارش شده ام و دوستش دارم و اعتقاد دارم به ان و از جهتی خوشحالم که کسان دیگری هم بوده اند که اینطور فکر می کرده اند – تاریخش گذشته و به ناچار کلا تاریخ گذشته می شوی.

مثلا کتابی که خیلی دوستش داشتم و کلمه به کلمه اش را چشیدم " توسعه و مبانی تمدن غرب" آوینی بود. اگر شما هم مثل من افکار تاریخ گذشته دارید و دگم و عقب مانده اید توصیه می کنم بخوانید. برخلاف عنوانش، کتاب روان و راحت و قابل فهمی است. در رابطه با توسعه و اینکه اصلا چرا دنیا را با متغیری مثل توسعه یافتگی  تقسیم بندی کرده اند و آیا نمیشود جور دیگری دنیا را تقسیم کنیم؟ در رابطه با نظام بانکی و پول و ربا، آینده سرمایه داری، انسان های آینده پرورش یافته با این نگاه صحبت شده است. برخلاف تصورمن، آوینی اهل مطالعه خیلی دقیق و بدون تعصب بود و اتفاقا به کرات به منابع غربی استناد کرده است و "این" کتاب را خواندنی تر کرده است.

شاید این کتاب خروجی مستقیمی نداشته باشد. اخرش بگویید خب مثلا که چه؟ حالا چی کار کنم؟ مساله لااقل برای من یک نگاه نو و عمیق بود، با تغییر نگاه و زاویه دید زندگی کلا شکل دیگری می گیرد. شاید همان کارها را بکنی ولی با هدفی دیگر و با نیتی دیگر. این خیلی مهم است.

نکته دیگر در مورد کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب این که: با این که کتاب 30-40 سال پیش نوشته شده ولی هنوز نو و تازه است و اتفاقا با روزگار ما با 2018 همخوانی بیشتری دارد. طوری که شاید تعجب کنی که این سید شهید این ها را 40 سال قبل چطور دیده است؟

انشالله در هفته های آینده بخش هایی از این کتاب را در اینجا می گذارم.

نظر آقای بهنود در مورد شهید آوینی هم خواندنی است. البته من غیر از ایشان جایی ندیدم این مطلب را. این که در آن حد باشند حالا به این حد برسند! این صفحه  مطالب جالبی در مورد آوینی دارد.

- مرتضی آوینی را چطور می‌شناسید؟ 

مرتضی آوینی را من از زمانی که دانشکده بود می‌شناسم. از زمانی که او دانشکده می‌رفت، نه من. مرتضی بچه‌ی تندرویی بود که در هر دوره یک حالی داشت. یک دوره زده بود به مواد مخدر و این جور چیزها. تمام بازوهایش جای سوزن بود. شب در دانشکده خوابش می‌برد، فردا صبح جسدش را از دانشکده بیرون می‌آوردند. اصولا بچه‌ی تندرویی بود. هرکار می‌کرد تا ته‌اش می‌رفت. بعد یک دوره هیپی شد. موهایش را گذاشته بود بلند شود. مدرن شده بود. قرتی مآب شده بود. جین می‌پوشید. دست‌بند می‌بست و از این جور کارها. اما شانس یا بدشانسی که آورد این بود که سال ۵۶ زد به عرفان و ادبیات عرفانی. بقیه کارها را کنار گذاشت.

 

 

  • امسال عید دو مهمان ویژه داشتیم که خوشحال و ذوق زده شدیم. دو تا از بچه های کلاس تربیتی (ششم ابتدایی اند) برای عید دیدنی آمده بودند خانه ما. یک تعارفاتی میکردند که من کم می آوردم. در کنار ریزش ها واقعا رویش های عجیبی هم داریم. من هم سن این بچه ها بودم عید فقط سوباسا و کاکرو نگاه می کردم.

 

 

 

  • آقای میم

همه مشاغل من - 5 | تب استارتاپ

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ

کار ها و تجربه های شغلی قبلی ام را اینجا نوشته ام

همه مشاغل من -۱

همه مشاغل من -۲

همه مشاغل من -۳ (خدمت امریه در یک سازمان دانشگاهی)

همه مشاغل من -۴ | چطور یک استارتاپ ناموفق داشته باشیم

و حالا استارتاپ بعدی:

حدودا یکی دو ماهی از اعلام شکست پروژه قبلی گذشته بود. یکی از دوستان دوره دبیرستانم 1-2 باری با من تماس گرفته بود و گفته بود بیایم مغازه اش صحبت کنیم. تابلو فرش می فروخت. امانی می گرفت و می فروخت. همزمان یک کار تمام وقت هم داشت. کمی از فشارهای مالی شکایت داشت و می گفت چرا بعد از ازدواجم روزی ام بیشتر نشده و این حرف ها. خلاصه حرف هایمان گل انداخت. از دوستان دبیرستان، زندگی و ایده ها و تجربه ها و شوخی های خاص این رفیق شفیق. از یکی از ایده هایش برایم تعریف می کرد. مدتی در یک مجموعه حقوقی و وکلا کار کرده بود و مسئولیت سایت و شبکه های اجتماعی این مجموعه با او بود و متوجه یک نکته یا به قول خودش باگ (bug) در این بین شده بود. تحصیلکردگان رشته حقوق اکثرا تعصب خاصی به رشته خود دارند و و رشته حقوق به نوعی تبدیل به بخشی از هویت شان شده بود. چیزی که در سایر رشته ها کمتر دیده می شود. البته من فعلا فقط یافته های این دوستم را دارم گزارش می کنم. برای نمونه وقتی مثلا یک کیف چرمی یا ساعت که مزین به نماد های رشته حقوق (تراز و چکش و...) در اینستاگرام می گذاشت به شدت لایک می خورد و بازدید کنندگان پیگیر بودند که از کجا می توانند یکی از این محصولات پیدا کنند. و اینجا جرقه زده شد. ظاهرا ما یکی از ردیف های هرم مازلو را پیدا کرده بودیم.

دوستم این ایده را مطرح کرد و من هم به فکر رفتم. به نظرم ایده بدی نبود. با بررسی هایی که کردم متوجه شدم تقریبا هیچ جا به صورت متمرکز و منسجم کاری از این جنس انجام نشده.

یعنی ما بیاییم و محصولات مختلف را بسته به شخصیت و هویت و علایق و سلایق مشتری، سفارشی و اختصاصی تر کنیم. به نظرم این نیاز یک نیاز بالفعل نبود، بلکه یک نیاز بالقوه بود و پتانسیل بالفعل شدن هنوز هم وجود دارد. مثلا یک وکیل تا زمانی که یک لیوان یا ساعت یا کیف یا هر چیز دیگری که به صورت اختصاصی برای رشته حقوق طراحی شده نبیند، احتمالا احساس نیاز پیدا نمی کند ولی اگر بداند چنین چیزی وجود دارد و با داشتنش می تواند هویت حرفه ایش را تکمیل تر کند و در مقابل مشتریانش حرفه ای تر جلوه کند احساس نیاز پیدا می کند.

به نظرم می توانست شروع یک کار جذاب باشد. محصولات با طراحی سفارشی و اختصاصی برای دانشجویان رشته های مختلف، یا برای علاقمند یک حوزه خاص، مثلا هنر و سینما و موسیقی و ...

خلاصه صحبت ها کردیم و یک نفر دیگر از دوستان را هم وارد کردیم و کار شروع شد. باز هم مثل استارتاپ قبلی. یکی از نکات جالبی که اگر تجربه این قرطی بازی ها را داشته باشید احتمالا متوجه شده اید این است که ما در ابتدا جهانی و خیلی اینترنشنال و حتی اینترکانتینتال فکر می کنیم و نگران دزدیده شدن ایده و هر یک از اعضا نگران سهم خود است ولی کسی پیگیر  وظایف محوله و تقسیم کارها نیست. ولی روزی می رسد که استارتاپ شما یتیم شده است نه پدر دارد نه مادر و هیچ کس بر سر قبر این مظلوم گریه نمی کند.

خدا رو شکر ما در این پروژه دست به عصا تر و هوشمندانه وارد شدیم. قرار بر این شد که ابتدا بازار را تست کنیم و بازخورد بگیریم و اگر مثبت بود جدی تر وارد شویم. پس ابتدای کار محدود به لیوان شد. یک سری طرح های حقوقی بزنیم و بر روی لیوان چاپ کنیم. ما می خواستیم پرینتر مخصوص و تجهیزات اولیه بگیریم که مجموعا حدود 5 میلیون می شد. این مبلغ برای ما زیاد بود. و در صورت جواب نگرفتن ضرر بیشتری داشت.

یکی از دوستان پیشنهاد کرد که اصلا نیازی به خرید تجهیزات نیست. ما در حال تست بازار هستیم. کافیست طرح ها را آماده کنیم و با مبلغ کمی سفارش دهیم برای مان چاپ کنند. شاید 1-2 هزار تومان تفاوت بود که سفارش دهیم برای ما چاپ شود یا خودمان چاپ کنیم.

یک پیش نیاز جدی برای ما یک گرافیست و در واقع تصویر ساز بود نه یک فتوشاپ کار، که هزینه زیادی داشت. شاید یک طرح برای ما بیش از 200 هزار تومان تمام می شد. پس طرح ها را هم خودمان زدیم.

فکر می کنیم 10 یا 12 طرح زدیم (طرح هایی که خودمان هم از آنها راضی نبودیم) و دادیم چاپ شود که مجموعا 100 هزارتومان شد.

مساله پست و ارسال هم برای خودش داستانی بود که اینجا دیگر حوصله آن نیست.

این فرآیند و قرارهای ما  و پیشرفت کار به هیچ وجه خطی نبود. مورد داشتیم که طراح ایده 2-3 هفته غیبش می زد و هیچ گونه الزامی نمی دید که به ما خبر بدهد، خیر سرمان ما داشتیم با هم کار می کردیم. یک مدت انقدر جواب نداده بود ما نگرانش شده بودیم که نکند اتفاقی افتاده. بالاخره جواب داد و گفته بود که رویش نمی شده جواب بدهد به خاطر غیبت های طولانی و بدقولی ها.

(از حق نگذریم این دوست ما هم حق داشت، نامزد کرده بود و درگیری های خاص خودش را داشت و سرکار هم میرفت و...)

از جایی به بعد من احساس کردم شاید مشکل از من است و من خیلی پیگیرم و می خواهم کار را سریع تر به سرانجام برسانیم. پس من هم کار را دایورت کردم. احساس کردم اگر مدیریت کار بر عهده یکی دیگر از دوستان باشد انگیزه بیشتری پیدا می کند و کارها بهتر پیش می رود، ولی این هم جواب نداد.

خلاصه کار یک هفته ای شاید چند ماه طول کشید و من هم تب روزهای اول را نداشتم. امیدی هم نداشتم و با سرعت بچه ها جلو می رفتم.

خلاصه سایت هم با مشقات زیاد بالا آمد. محصولات را در سایت گذاشتیم. یک اکانت اینستا با 13 کیلو! فالوور داشتیم که حدودا 1-2 هزار نفر آن حقوقی بودند. محصولات را در اینستا هم بارگذاری کردیم.

محرم و صفر آمد.

این دوستان ما آتش شان از ما هم تند تر بود. خلاصه محرم و کربلا و اربعین.

اگر آتشی هم بود در کربلا ماند.

منتظر ماندیم و منتظر ماندیم.

یک بار من برای بچه ها حساب کرده بودم که اگر 1000 لیوان بفروشیم، 5 میلیون سود می کنیم. یعنی نفری 1.5 میلیون. نگاه کوتاه مدت من بچه ها را سرد تر کرده بود. کلی خندیده بودیم و رفته بودیم پی زندگی هامان.

قرار بود تبلیغ کنیم. با دانشکده های حقوق و سمینارهای حقوقی و هر آت و آشغال حقوقی که به ذهنتان می رسد همکاری کنیم و تبلیغ کنیم. ولی نکردیم. امید و انگیزه کافی نداشتیم.

ما میخواستیم معجزه دیجی کالا بدون هیچ زحمت و تلاش و مداومت و شب بیداری و دود چراغی اتفاق بیفتد. اما نیفتاد.

ما دوست داشتیم یک سیستمی طراحی کنیم که خودش کار کند و پول در بیاورد. به نظرم نزدیکترین سیستم برای طرح مورد نظر ما پرینتر های چاپ پول بود. ولی ما پول لازم برای خرید پرینتر و جوهر و کاغذ مخصوص چاپ پول را نداشتیم.

شاید 1-2 ماه بعد بود که متوجه شدیم یک نفر یکی از لیوان ها را سفارش داده. تعجب کردیم که چطور به ما اعتماد کرده! البته بنده خدا اصلا پیگیر سفارشش نبود. خلاصه با کلی تلفن و هماهنگی لیوان مورد نظر را پست کردیم. مقصد بوشهر بود! زنگ زدیم جواب نداد. امیدوارم به دستش رسیده باشد.

یک بار هم 2 ماه بعد از سفارش قبلی یک نفر به من زنگ زد و پیگیر سفارشش بود. دلایل تاخیر را توضیح دادیم و سفارش را ارسال کردیم.

حالا کار غیر فعال شده. به نظرم در بلند مدت این کار می توانست نتیجه دهد ولی ما حوصله نداریم. یک دستگاه چاپ پول می خواهیم.

اسفند ماه عروسی سیدمیلاد است و ما هم دعوتیم. شاید یکی از لیوان ها را هم کادو کردم برایش بردم.

  • برای ویرایش نشدن و نامرتب بودن و طولانی بودن متن پوزش می طلبم.
  • می توانید سایتمان را اینجا ببینید. چند تا محصول بیشتر نمانده تا فرصت هست اقدام کنید!

 

  • آقای میم

کتاب فروش سیار

دوشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۸ ب.ظ

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم این است که کتاب فروش سیار شوم. یک ون فولکس از این قدیمی ها بردارم و پر کتاب ش کنم و بروم در کوچه و خیابان های شهر های ایران – هر چه از پایتخت دورتر بهتر – دوره بیفتم و یک بلندگو بگیرم و مردم شهر را صدا کنم:

خانه دار بچه دار کتاب داریم.

کتاب های قشنگ، کتاب های خوندنی.

خونه دار و بچه دار اگه می خواید شوهراتون مهربون بشن، براتون کتاب دارم.

اگه می خواید بچه هاتون آدم بشن براتون کتاب دارم.

اگه می خواید زندگی تون عوض بشه براتون کتاب دارم.

همسر و بچه ها در کنار من، می گیم و می خندیم و کتاب می خوانیم. زیر باران، زیر آفتاب، در گرمای کویری، در سرمای زمستان شهر ها را می گردیم و کتاب می خوانیم و دنیا را سیر می کنیم. یک کاروان هم پشت ماشین. همانجا زندگی کنیم. هر روز شهرهای مختلف.

خونه دار و بچه دار کتاب داریم. همه رقم همه مدل، زنونه، مردونه، بچگونه. کتابای نو، کتابای دسته دو. تا فرصت هست بیاید.


به نظر من در این دنیا که اکثریت ما به یک شکل و روش و سبک زندگی می کنیم، همه داریم شبیه هم می شویم با زندگی های یکنواخت و با قالب های تکراری و تحمیلی، این می تواند یک تجربه ناب باشد. کاش جرات و جسارت لازم را داشتم. البته فرصت هست. باید فعلا روی چیزهایی که پشت بلندگو می خواهم بگویم بیشتر کار کنم.

  • آقای میم

کار ها و تجربه های شغلی قبلی ام را در این دو مطلب

همه مشاغل من -1

همه مشاغل من -2

همه مشاغل من -3 (خدمت امریه در یک سازمان دانشگاهی)

نوشته ام.

و حالا ادامه داستان:

استارتاپ اول: من به خاطر شور و علاقه و اشتیاقی که برای استقلال داشتم در مورد کسب و کار با دوستان سازمانی ام وقت ناهار خیلی صحبت می کردم و نهایتا با هم به توافق رسیدیم که با هم همکاری کنیم. تیم اصلی ما سه نفر بودیم و بعد 2 نفر دیگر را هم اضافه کردیم. ما کسب و کار های مختلفی را بررسی کردیم که بیشتر از جنس کسب و کار های پلتفرمی بود مانند کیک استارتر و ایندی گوگو (کسب و کار مبتنی بر سرمایه گذاری مردمی جمعی crowd funding) و چند مورد دیگر و یا تحویل آنلاین یک سری کالاهای خاص و به صورت تخصصی مثلا نان یا شیر و... . لحظات خوشی بود ، ما ایده پردازی می کردیم و طوفان مغزی راه می انداختیم، طوفان هایی که اخرش به دری وری گفتن می رسید.

ما نهایتا با بررسی هایی که داشتیم به این نتیجه رسیدیم که هیچ غلطی نمی توانیم بکنیم. چرا که تمام این ایده ها برای موفقیت و جا افتادن هزینه های زیادی داشت که در توان ما نبود. ضمن اینکه همزمان خیلی از این ها نمونه های مشابه ایرانی داشت که البته موفق هم نبودند. من طی بررسی هایی که داشتم سایت هایی با رتبه های خیلی خوب (زیر 500) پیدا کردم و مدل کسب درآمد شان را بررسی کردم. سایت هایی مثل شنبه مگ و دیجیاتو و... . مدل کسب درآمد این سایت ها تا جایی که من متوجه شدم از طریق تولید محتوا و جذب مخاطب و در نتیجه جذب تبلیغات و یک سری روش های فرعی دیگر بود.

این کار تقریبا برای شروع هزینه زیادی نداشت. شاید کمتر از 100 هزار تومان. در این مورد همه به توافق رسیدیم. حالا باید در مورد حوزه کاری سایت تصمیم می گرفتیم. با بررسی هایی که داشتیم متوجه شدیم سایت های ایرانی در حوزه نقد و بررسی نسبتا ضعیف و پراکنده کار کرده اند و یک سایت قوی و مرجع وجود نداشت. سایت هایی مثل نقدستان بودند که اکثرا از سایر سایت ها مطلب بر می داشتند.

تصمیم بر این شد که در همه حوزه های نقد و بررسی آرام آرام ورود کنیم. از نقد و بررسی اساتید دانشگاه گرفته تا آفتابه و نمره دادن به آنها از طریق کاربران سایت. در این مورد تقریبا به توافق رسیدیم و چند روزی درگیر انتخاب اسم برای سایت بودیم. بعد از انتخاب اسم و طراحی لوگو کم کم کار اصلی شروع شد و از زیر کار در رفتن ها. اصلی ترین قسمت سایت طراحی منطق و حوزه های کاری سایت و تولید محتوا بود. ما قرار گذاشته بودیم که هز یک از اعضا ماهانه 50 هزارتومان برای این کار سرمایه گذاری کنند. که کردند و تا یکی دو ماه این روند ادامه داشت ولی کار خیلی کند جلو می رفت. به طوری که شکست کار کاملا قابل پیش بینی بود. ولی من یک خوش بینی افراطی خودم را فریب می دادم. من برای این پروزه خیلی وقت گذاشتم و مطالعات زیادی داشتم و البته خیلی چیزها یاد گرفتم. یک مقداری وردپرس یاد گرفتم تقریبا راه انداختن سایت را یاد گرفتم. که یک کنجکاو محصول این یادگیری هاست. یک دوره کامل لیندا در مورد SEO  (search engine optimization) دیدم در مورد گوگل وبمستر و گوگل انالیتیکز و گوگول ادوردز و تحقیقات کلمات کلیدی و... مطالعه کردم. کلی لینک سازی کردم و حتی یکی دو محتوا تولید کردم.

یک از اعضای تیم طراح سایت بود و ما خیلی رویش حساب می کردیم. بزرگترین ضربه را ما از همین دوست عزیز خوردیم که البته خود از حامیان شروع این کار بود ولی متاسفانه به شدت اهمال کار بودند. البته تقصیر من بود. چون تقریبا من این تیم داغان را دور هم جمع کرده بودم. من شناخت خوبی از این دوست نداشتم. البته اصلا گله ای به او ندارم. چون یکی از مشکلات اصلی زندگی این دوستم اهمال کاری و بی برنامگی شدید و به تعویق انداختن سوپر افراطی کارها بود.

یکی دیگر از بچه ها به خاطر اینکه اسم سایت کاملا مورد رضایتش نبود تقریبا از همان اوایل سرد شده بود و خیلی دست و پا شکسته حضور داشت و طوری رفتار می کرد که انگار اصلا قرار نبوده ما با هم یک کاری انجام دهیم. من بارها از او خواستم که تکلیفش را مشخص کند ولی مشکل اینجا بود که تکلیفش با خودش مشخص نبود. احتمالا با خودش می گفت اگر به فرض محال خدای ناکرده این کار نتیجه داد از انصرافم پشیمان می شوم.

دو سه ماهی به این شکل گذشت و من صبر کردم و صبر کردم و صبر  کردم و تمام این مسائل را در خودم می ریختم و حاج خانم هم باید نقهای من را گوش می کرد. خیلی از کارها را من به عهده گرفتم و بخش های زیادی از طراحی سایت و لینک سازی و سئو را به صورت دست و پا شکسته خودم انجام دادم.

تیم ما به شدت تیم ضعیفی بود هر کسی درگیری ها و مشکلاتی داشت و فقط می خواست از منافع این کار بهره ببرد و هزینه نکند. ما برای رسیدن به مرحله کسب در امد قابل توجه حداقل باید 3 سال قوی کار می کردیم و هزینه می کردیم تازه به سود برسد یا نرسد. با ارزیابی که از تیم و توانمندی ها و چشم انداز این کار داشتم به این نتیجه رسیدم که باید اعلام شکست بکنم و خودم را از این جماعت اسکی باز رها کنم. وقتی به دوستان اعلام کردم هیچ کس هیچ مخالفتی نداشت.

این کار برای من تجربه خیلی مفیدی بود. یک دوره کامل روانشناسی و ادم شناسی و کار تیمی و تعامل اعضا و تضاد منافع و برتری جویی ها. از این که بیش ازین برای این تجربه هزینه نکردم خوشحالم. سایت ما تقریبا با دو مطلب بارگذاری شد و بعد پایان یافت و تا سه ماه پیش فعال بود.

من فکر می کنم سایت های ایرانی زیادی هستند که فرایند شکل گیریشان تقریبا به همین شکل است و مدل کسب درآمدشان نیز به همین شکل. ولی متوجه شکست خود نیستند یا نمی خواهند متوجه بشوند. بخصوص که با ورود و محبوبیت تلگرام و اینستاگرام به کلی این مدل کسب درآمد در حال عوض شدن است و لااقل مخاطب ایرانی در سطحی نیست که کیفیت و صحت و دقت مطلب برایش مهم باشد. صد ها کانال چند هزار نفری جوک و گیف و خنده و مطالب بیخود به نظرم موید این مطلب است.

یک تجربه خیلی مهمی هم که به دست آوردم این است که در شروع یک کسب و کار "ایده" در درجه سوم چهارم اهمیت قرار دارد. چیزی که زیاد است ایده است. یک تیم خوب و قوی و منسجم و حرفه ای و با پشتکار و با اشتیاق به نظر من یکی از اصلی ترین عوامل موفقیت در یک کسب و کار جدید است که البته یافت می نشود جسته ایم ما. یا شاید ما جستن بلد نبوده ایم! در مرحله ی بعدی به نظرم سرمایه قرار دارد. که البته اگر تیم، تیم باشد مشکل سرمایه را می شود حل کرد. در مرحله بعدی درک درست از زمان و مکان و تاریخ و جغرافیاست. ایده هایی هستند که در تاریخ و جغرافیایی عوضی عرضه می شوند و شکست می خورند.

***

تجربه استارتاپ دوم را در پست های بعدی بخوانید.

  • آقای میم

همه مشاغل من - 3

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۳ ق.ظ

کار ها و تجربه های شغلی قبلی ام را در این دو مطلب

همه مشاغل من -1

همه مشاغل من -2

نوشته ام.

و حالا ادامه داستان:

یک سازمان دانشگاهی: این یکی را نمیدانم چطور باید توصیف کنم. من در این جا به خدمت سربازی مشغول شدم و زمان خود را می گذارنم. سربازی لحظاتی است که گذر زمان برایت یک دست آورد محسوب می شود و اصلا از گذر زمان حسرت نخواهی خورد. اصلا خودم هم نمیدانم چه کردم. من برای گذراندن خدمت مجبور شدم امریه بگیرم و در این سازمان خدمت کنم. وقتی همسرم از من می پرسد در انجا چه کار می کنی می گویم هیچ!

در اینجا مهم نیست چه کار می‌کنی، مهم این است که رأس ساعت، در محل کار خود حضور داشته باشی. حتی خیلی وقت ها راس ساعت هم مهم نیست. الان تقریبا همه 9 به بعد وارد سازمان می شوند. من بعضی وقتها اول صبح ها در یک بخش که حدودا 20 نفر باید باشند 8:30 صبح تنها هستم. البته نه اینکه من خیلی علیه السلام باشم من هم هر وقت که بتوانم می پیچانم. چون پیچاندن از اصول این سازمان است. به طور کلی من معتقدم اصلاحات باید از راس شروع شود. از راس کشور و از راس سازمان. رئیسی که دغدغه سازمانش را نداشته باشد کارمندش می پیچاند چون همه فقط به منافع شخصی فکر خواهیم کرد. باطن مسئولین ظاهر مردم است.

در اینجا مهم نیست که چقدر کار بلدی.

در اینجا مهم نیست کارها را به سرانجام می‌رسانی یا نه، مهم این است که نشان دهی خیلی کار می‌کنی. نشان ندادی هم خیلی مهم نیست.

در اینجا مهم نیست خروجی کار تو به درد سازمان می‌خورد یا نه، سفره‌ای پهن است و تو هم مثل سایرین بر سر این سفره نشسته‌ای و می‌روی و می‌آیی و روزگار می‌گذرانی و حقوقی می‌گیری و تو که سرباز هم هستی و حقوق انچنانی هم نمیگیری!

در اینجا ولی یک چیز مهم است آن هم این که به این چیزهای بی‌اهمیت بالا اعتراض نکنی و مثل بچه‌ی آدم سرت به کار خودت باشد.

اگر روزی قدرت و اختیار مربوطه را پیدا می کردم حتما این سازمان مفتخوار را با خاک یکسان می کردم.

کار در این جا برای من هیچ تجربه ی مفیدی نداشت. فقط گذران زمان برای پایان خدمت. و زمان آزاد و فراغت برای فکر کردن و نوشتن. کتاب می خوانم، می نویسم، برای آینده برنامه ریزی می کنم.

من در این برهه زمانی از فرط آزاد بودن دو کار به قول امروزی ها استارت آپ شروع کردم که هر دویش خوشبختانه با شکست مواجه شد و من تقریبا ازخیر مستقل شدن و رئیس خود شدن گذشتم و لااقل تا 4-5 سال آینده به آن فکر هم نخواهم کرد و فقط به یادگیری و کار کردن و کتاب خواندن مشغول خواهم بود.

در مطلب بعدی در مورد اینکه چطور یک استارتاپ ناموفق داشته باشیم صحبت خواهم کرد.

و امیدوارم بعد ها در یک مطلب جداگانه در مورد ویرانی این سازمان مفصل تر بنویسم.

***

مطالب مرتبط

ابن مشغله - نادر ابراهیمی

  • آقای میم

همه مشاغل من -2

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۱ ق.ظ

همه مشاغل من - قسمت اول

مهندس طراح: شاید این اولین تجربه جدی من باشد. حدودا 22 سالم بود تازه پشت لبم سبز شده بود وته ریشی داشتم. می خواستم کم کم مستقل شوم و حداقل پول تو جیبیم از خودم باشد. در آگهی ها دنبال کار گشتم و برای چند مورد رزومه فرستادم. یکی شان زنگ زد و قرار گذاشتیم و ساعت 7 شب یک شب سرد پاییزی در یکی از اتوبان های شرق تهران (حوالی اهنگ و فرجامش یادم هست)  دربه در دنبال آدرس می گشتم و تقریبا ناامید شده بودم می خواستم برگردم، زنگ زدم به آنها بگویم که نتوانستم پیدا کنم منتظر نباشند که مهندس گفت بیا نزدیکی و... . همیشه از این که کلی بیل بزنم نزدیک رسیدن به گنج منصرف شده باشم میترسم پس یکی دو بیل دیگر می زنم. رفتیم و صحبت کردیم و قرار شد با یک پروژه ساده شروع کنم. من در رزومه چیزهایی نوشته بودم که فاصله زیادی با واقعیت داشت، باتوجه به آگهی ها رزومه طراحی کرده بودم. مثلا من فقط 1-2 بار فضای یک نرم افزاری را دیده بودم و در رزومه نوشته بودم مسلط به آن و با همان هم کار گرفته بودم! البته من کلا دوست داشتم براساس نیاز سراغ یادگیری بروم و با چند پروژه اول من بر چند نرم افزار مسلط شدم. مهندس هم از کارم راضی بود.

من موظف بودم به شهربازی های مشخصی بروم و ابعاد دستگاه ها را بردارم و یک بررسی کلی داشته باشم و بعد با توجه به یک سری استاندارد ها و محاسبات و مدلسازی گزارشی در مورد استحکام و الزامات ایمنی ان وسیله می دادم. حقوق خوبی داشت. ما در این شرکت کلا 3-4 نفر بودیم. خوبی این کار این بود که به صورت پروژه ای و دور کاری بود و ارتباط ما بیشتر تلفنی بود. بعضی وقتها یک خانم با من تماس می گرفت و کار ها را هماهنگ می کرد، من هیچ وقت این خانم را ندیدم. بعد از مدتی من با شرکت به دلیل بعضی دروغگویی ها و خالی بندی ها فاصله گرفتم و بخصوص به این خانم انتقاداتی کردم. آن خانم دیگر با من تماس نگرفت. بعدها که از مهندس سراغ آن خانم را گرفتم گفت برای ادامه تحصیل رفته است خارججج. و مهندس بعد از 2-3 ماه صاحب یک دختر شد. ارتباط این خارج با آن بچه جز مسائلی است که هنوز برای من حل نشده است. مهندس خیلی زبان باز بود. من متوجه دروغ ها و تناقض ها در حرف ها می شدم و این اذیتم می کرد. وعده وعید هایی داده می شد که  من بدون آن دروغ ها خیلی راحت کار می کردم ولی این دروغ ها من را خیلی اذیت می کرد. یک مساله دیگری که بود این بود که من را خیلی دور از کارها نگه می داشتند و به هیچ وجه دوست نداشتند همه چیز شفاف و روشن باشد از من می ترسیدند. می ترسیدند شرکت مشابه خودشان بزنم – در یک برهه هایی به طور جدی تصمیم به این کار گرفته بودم و 5 نفر را برای تاسیس شرکت مسئولیت محدود انتخاب کرده بودم - یکی از خوبی های این کار این بود که من به خیلی شهرها رفتم. شیراز، اصفهان، یزد، نیشابور، مشهد و...  من برای هر پروژه که خیلی وقت ها کمتر از 5-6 ساعت کار داشت 200 هزارتومان می گرفتم اواخر شده بود 250 تومان. اینگونه بود که من در دوره دانشجویی 2-4 میلیون در ماه درآمد داشتم. چیزی که هیچ کدام از دوستانم تصورش را نمی کردند. من تقریبا 4-5 سالی با این مجموعه همکاری داشتم.

کارشناس تحلیل تنش – مهندسین مشاور : از کار کردن در اینجا به صورت پراکنده نوشتم و فراوان نق زده ام. اواخر دوره فوق لیسانس و همزمان با پایان نامه و اقدام به ازدواج و حفظ سمت در کار قبلی وارد این کار شدم. من اصولا عادت ندارم فقط یک هندوانه در دستم بگیرم. کارم در این شرکت به صورت ساعتی بود. وظیفه من تحلیل استحکام بخشی از تجهیزات نیروگاه بود.  من نسبتا در آن فاصله کوتاه توانسته بودم جای خودم را در شرکت پیدا کنم و همکاران تخصص و مهارت من را قبول داشتند. من معمولا صبح ها ساعت 9-10 می رسیدم، کسی هم کاری به کارم نداشت. به خاطر تشابه اسمی با رئیس سازمان بعضی ها فکر می کردند خبری است من هم تکذیب نمی کردم. در این شرکت به دلیل خصولتی بودنش، کار واقعی اتفاق نمی افتاد. اکثرا زمان می گذارندند. وقت زیادی از همکاران به نقد و بررسی رستوران های معروف و غذاهایش و هایپراستار و نوشیدنی ها می گذشت. ما هم جوان بودیم و هزار سودا در سرمان.یک سالی در این شرکت بودم. تجربه های خوب، دوستان خوب ولی اینجا را جای مناسبی در بلند مدت نمی دیدم. بعد از پایان پروژه و با پیشنهاد یک کار بهتر اینجا را ترک کردم. مدیر ما عاشق فوتبال بود و همیشه منظورش را با یک داستان فوتبالی می رساند. یک روز صبح مدیر آمد و گفت این قرارداد جدید است، امضا کن. خیلی حس خوبی بود که با فراغ بال امضا نکردمش. مدیر ما احساس می کرد قدرت بلامنازعی دارد و اصلا نیازی به مذاکره و چانه زنی و حتی اطلاع دادن به من نیست. وقتی گفتم که می خواهم بروم یک پارچ آب یخ روی سری ریخته باشند. البته از دل مدیرمان درآوردم و سعی کردم تا جای ممکن حرفه ای و اخلاقی رفتار کنم. پروژه هایی که دستم بود را تکمیل کردم و همه چیز را تحویل دادم. یک روز دیگر نیامدم. البته هنوز با بعضی همکارانم ارتباط دارم.

ادامه دارد...

 

  • آقای میم