گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

پایان خدمت، آغاز کار

سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۹ ب.ظ

سلام.

بالاخره خدمتم در سازمان فخیمه جهاد دانشگاهی پایان یافت و خلاص شدیم. خدمت در این سازمان متاسفانه تجربه و دستاورد خاصی برای من نداشت. البته زمان آزاد زیادی داشتم. در نتیجه مطالعات خوبی داشتم. البته سریال های بی شماری هم در این برحه حساس دیدم. طوری که دیگه شور ـَ ش در آمده بود و خودم هم خسته شده بودم. من متوجه شدم خدمت با کار خیلی فرق می کنه و من ترجیح میدهم کار کنم تا خدمت کنم. باری، چهارشنبه 29 فروردین خدمت تمام شد. البته کارهای اداری وتسویه مانده است. از شنبه در محل کار سابق که به صورت ساعتی مشغول بودم تمام وقت شدم و احساس اول مهر رو داشتم.

این مدت درمورد ادامه وبلاگ نویسی هم مردد بودم و هنوز هم هستم. خیلی انگیزه ای برای این کار ندارم. نه مخاطب دارم و نه حرف هایی هم که میزنم خریداری دارد و تقریبا تاریخش گذشته اند این را می دانم. البته نسبت به جوان خام مخاطب بیشتری دارم که از طریق جستجوی گوگول می آیند ولی اینها مخاطبان خاموش اند. وبلاگ نویسی و نظر گذاشتن در وبلاگ نسبت به شبکه های دیگر سخت تر است و پیگیری پاسخ کامنت سخت تر تر و کسی حوصله این قرطی بازی ها را ندارد. در نتیجه دل و دماغ کم است. از طرفی هزینه هاستینگ برای من منطقی نبود و به یک هاست خیلی ارزانتر کوچ کردم. هزینه هم یک عاملی شده که شاید درآینده به وبلاگهای رایگان کوچ کنم یا کلا تعطیل کنم. البته خود من هم دل و دماغ و زمان وبلاگ گردی را ندارم و جز چند وبلاگ قدیمی یا معروف به جایی سر نمی زنم. نمی دانم اقتضای سن من است یا اقتضا عصر حاضر. باری الان هم اگر می نویسم یک عامل قوی وجود داردآن هم خودم هستم. می نویسم برای خودم. در قسمت درباره ما توضیح دادم که به شدت فراموش می کنم همه چیز را، و این حقیقتا نگرانم می کند. می ترسم از فراموشی. حتی میترسم با نوشتن و فکر کردن در موردش این مساله رسمیت بیشتری برایم پیدا کند و به عنوان یک المان روشنفکری یا باکلاسی هم برایم مطرح شود.

دلم می خواهد این جا مرجعی برای بازشناسی و نگاه به گذشته خودم باشد. هم خاطرات و روزمرگی ها و هم افکار و تغییر و تحولات من. و هم یک چک لیستی برای کارها و برنامه های آینده خودم، من و همسرم، من و دختر آینده ام، من و پسر آینده ام. (البته فعلا خبری نیست)

این روزها می توان گفت حالم خوب است. دیگر شریف را فراموش کرده ام. دیگر آن تب و تاب و نگرانی های بچگانه را ندارم که : عقب ماندم، دوستان و همکلاسی هایم رفتند و من ماندم، فلانی چقدر موفق شده است و مدیر فلان قسمت و بهمان بخش شده است و کجا کار می کند و چقدر حقوق می گیرد. آرام آرام تلاشم را می کنم در کنار همسر آرام جانم که این آرامش را مدیون ایشانم. این که آرامترم خیلی مهم است. این که حرص کمتری می خورم خیلی مهم است. این که دیگر فکر نمی کنم قرار است اتفاق خاصی بیفتد یا باید اتفاق خاصی بیفتد خیلی مهم است. نگاهم به زندگی و استانداردهای آن و رفاه و این ها عوض شده است.

مادیات و رفاه را در حدی که خدا روزیم می کند میخواهم و سعی میکنم برایش حرص نزنم و خودم را جر ندهم. تقریبا غر نمی زنم بیشتر غر می شنوم لبخند می زنم و در دل خدا را شکر می کنم که ما را از زمره نقزنان خارج کرده. می گویند مهندس اشتباه می کنی مانده ای، برای ما دیگر دیر شده است تو هنوز جوانی و امتیازهای خوبی داری برو از این خراب شده. می گویند دوستم که در اینجا حقوق خودش و همسرش مجموعا د2.5 میلیون هم نمی شود آنجا سالانه 100 هزار دلار در آمد دارند و یک خانه ویلایی 500 متری در سابرب (یعنی حومه) به ارزش یک میلیون دلار خریده اند، آن یکی باجناقش هم وضعش خیلی خوب است و چه حالی می کنند. ولی این حرف ها در حال حاضر هیچ تاثیری روی من ندارد نه حسرتش را می خورم نه دلم می خواهد و خلاصه به شصت پایم هم حساب نمی کنم و صد البته برای آن بنده های خدا هم هیچ احساس منفی یا مثبتی مثل تاسف و یا "خوش به حالشان" ندارم.

این روزها با شهید عزیز مرتضی آوینی بیشتر آشنا شده ام و کتابهایش را می خوانم. این بزگوار هم افکار تاریخ گذشته ای مثل من دارد. البته حرف های آوینی در زمان خودش نو بود. ولی این افکار - که من هم دچارش شده ام و دوستش دارم و اعتقاد دارم به ان و از جهتی خوشحالم که کسان دیگری هم بوده اند که اینطور فکر می کرده اند – تاریخش گذشته و به ناچار کلا تاریخ گذشته می شوی.

مثلا کتابی که خیلی دوستش داشتم و کلمه به کلمه اش را چشیدم " توسعه و مبانی تمدن غرب" آوینی بود. اگر شما هم مثل من افکار تاریخ گذشته دارید و دگم و عقب مانده اید توصیه می کنم بخوانید. برخلاف عنوانش، کتاب روان و راحت و قابل فهمی است. در رابطه با توسعه و اینکه اصلا چرا دنیا را با متغیری مثل توسعه یافتگی  تقسیم بندی کرده اند و آیا نمیشود جور دیگری دنیا را تقسیم کنیم؟ در رابطه با نظام بانکی و پول و ربا، آینده سرمایه داری، انسان های آینده پرورش یافته با این نگاه صحبت شده است. برخلاف تصورمن، آوینی اهل مطالعه خیلی دقیق و بدون تعصب بود و اتفاقا به کرات به منابع غربی استناد کرده است و "این" کتاب را خواندنی تر کرده است.

شاید این کتاب خروجی مستقیمی نداشته باشد. اخرش بگویید خب مثلا که چه؟ حالا چی کار کنم؟ مساله لااقل برای من یک نگاه نو و عمیق بود، با تغییر نگاه و زاویه دید زندگی کلا شکل دیگری می گیرد. شاید همان کارها را بکنی ولی با هدفی دیگر و با نیتی دیگر. این خیلی مهم است.

نکته دیگر در مورد کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب این که: با این که کتاب 30-40 سال پیش نوشته شده ولی هنوز نو و تازه است و اتفاقا با روزگار ما با 2018 همخوانی بیشتری دارد. طوری که شاید تعجب کنی که این سید شهید این ها را 40 سال قبل چطور دیده است؟

انشالله در هفته های آینده بخش هایی از این کتاب را در اینجا می گذارم.

نظر آقای بهنود در مورد شهید آوینی هم خواندنی است. البته من غیر از ایشان جایی ندیدم این مطلب را. این که در آن حد باشند حالا به این حد برسند! این صفحه  مطالب جالبی در مورد آوینی دارد.

- مرتضی آوینی را چطور می‌شناسید؟ 

مرتضی آوینی را من از زمانی که دانشکده بود می‌شناسم. از زمانی که او دانشکده می‌رفت، نه من. مرتضی بچه‌ی تندرویی بود که در هر دوره یک حالی داشت. یک دوره زده بود به مواد مخدر و این جور چیزها. تمام بازوهایش جای سوزن بود. شب در دانشکده خوابش می‌برد، فردا صبح جسدش را از دانشکده بیرون می‌آوردند. اصولا بچه‌ی تندرویی بود. هرکار می‌کرد تا ته‌اش می‌رفت. بعد یک دوره هیپی شد. موهایش را گذاشته بود بلند شود. مدرن شده بود. قرتی مآب شده بود. جین می‌پوشید. دست‌بند می‌بست و از این جور کارها. اما شانس یا بدشانسی که آورد این بود که سال ۵۶ زد به عرفان و ادبیات عرفانی. بقیه کارها را کنار گذاشت.

 

 

  • امسال عید دو مهمان ویژه داشتیم که خوشحال و ذوق زده شدیم. دو تا از بچه های کلاس تربیتی (ششم ابتدایی اند) برای عید دیدنی آمده بودند خانه ما. یک تعارفاتی میکردند که من کم می آوردم. در کنار ریزش ها واقعا رویش های عجیبی هم داریم. من هم سن این بچه ها بودم عید فقط سوباسا و کاکرو نگاه می کردم.

 

 

 

  • ۹۷/۰۴/۰۵
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی