گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

این روزا

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ق.ظ

به ابجیه میگم زهرا من الان در یه دوره ی بحرانی هستم یه ذره درک کن منو . برو یه چایی بیار:دی . 10 مین بعد : ابجی منو ببخش من خیلی غیر قابل تحمل شدم تازگیا .بغلش میکنم یه چند دیقه ای . فکر میکنه دارم گریه میکنم محکم فشارش میدم سرمو میزارم رو شونش . بعد نیگام میکنه میبینه دارم میخندم .

حرصش میگیره میگه : فک میکنه خیلی خاصی ؟ ( البته این ریشه در دیالوگ های قبلیه )

من (با یه اعتماد به نفس کاذبی ) میگم : فقط کافیه که بخوای خاص باشه .

**** دیروز انقده خسته شدم که اف دادم . نشستیم کلاه قرمزی نگاه کردیم . واقعا فوق العاده بود . من عاشق پسر خاله ام والبته اون گوسفنده .

*** یه مدته رادیو اوا گوش میکنم . 24 ساعتس . خیلی متنوع . دیگه با تلویزیون قهر کردم . یعنی اصلا حوصله دیدن هیچ برنامه ای نیس .

&*&*** یه چیزی از دوره دبستان یادم اومده تو مایه های نوستالژیک اصلن . ابتدایی که بودیم جمعیت کلاسامون زیاد بود . بعد هر وخ معلم میخواست دیکته بگه یکی میرفت وسط زیر میز . اون پایین واسه خودش عالمی بود . موقعخ نوشتن املا به کفش بچه ها نگاه میکردیم یا به جلویی میرسوندیم یا احتمالا کمک میگرفتیم .

 

*** به یاد گذشته یه قلک گرفتیم یعنی رضا گرفت قرار شد هر سه تامون پول خرد بریزیم . اون موقعه که من بچه بودم 25 تمونی مینداختیم . احتمالا الان باید سکه 500 تومنی بندازیم . بعد یادمه بعضی وختا میخوردیم به بی پولی قلک رو میشکوندیم یا پاره میکردیم مامان میگفت اخم نکن بازم قلک میگیری پول میریزی باز ما... . . میخواستم یه دوچرخه بگیرم .با حسرت ازین دوران یاد میکنم . بیشتر از هر وخت دیگه دوست داشتم که کنارم میبود .

**** چقدر خوبه که کسی منو اینجا نمیشناسه با این چرت و پرتایی که مینویسم ابروم میرفت . یا این که اصلن نمینوشتم این چیزارو . مجبور میشدم یه سری حرفای مبهم بی سر وته بزنم .

*** امروزم زدم به فاز بیخیالی . البته انگار دست خودم نبود . هنوز تمزینم مونده . باز شب زنده داری . داره کم کم ایام نماز شب و مناجات های خالصانه میرسه .

*** واقعیت مجازی چیه ؟!!

**** کلا این روزا خیلی انتزاعی شدیم .

زمزمه ی امروز : بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود اوارگی و کوه و بیابانم ارزوست .

 

قرار بعدی 11 اذر یا یه ذره دیرتر یا یه ذره زود تر .

 

  



نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ 

با زهرا و رضا نشستیم داریم همینجوری از زمین و اسمون حرف میزنیم . زهرا میگفت امروز خیلی با برنامه بودم همین که اذان گفت رفتم نماز خوندم بعدشم درس و اینا . داداش کوچیکه خیلی جدی میگه اقا من تشهد یادم رفت . جاش اذان گفتم . تا نیم ساعتی داشتیم . میخندیدیم . خیلی سوژه اس این پسر . فوق العاده اس . خیلی دوسش دارم .

  • ۹۷/۰۳/۰۸
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی