گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

تولدم-پست شبه خصوصی

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۴ ب.ظ

راستی پنج شنبه تولدم بود . به جون خودم دست خودم نیس ولی اصلن یه تعصب خاصی به اردی بهشت و اردی بهشتیا دارم (فکر کنم سید هم باباشون اردی بهشتی بود یعنی ببین حجم تعصب را کاش فیس بوک داشتن میرفتیم تبریک میگفتیم یعنی عاشقشم ) .

 



نویسنده : - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  

توی یکی از یادمان ها بودیم که یه دروازه مانندی بود که از زیر قران رد می شدیم ما که رد شدیم قرانم بوس کردیم و رفتیم دیدیم کم کم یه ترافیکی پشت این دروازه داره بوجود میاد . خیلی جالب بود . خیلی وقتا اصلا متوجه نیستیم ولی داریم دنبال بقیه میریم . خیلی وقتا اصلا حواسمون نیس چی کار داریم میکنیم . خیلی وقتا دلیل کارامون رو نمیدونیم ، صرفا همین که کاری میکنیم راضیمون میکنه . نباید اینجوری راضی بشیم .

+ فکر کنم هویزه بود که برا اولین بار دعای ندبه خوندم ، خیلی کیف داد بهم انقد پر سوز و گداز بود و مفاهیمش زیبا که دیگه ما هم زدیم زیر گریه (یعنی گریه کردیما چه گریه کردنی ! ) . به قول یکی دلم دوکوهه میخواهد ... دلم شب های با خدا میخواد ... (این آخری ابتکار خودم بود )

+ ما همیشه در حال جنگیدن هستیم ، این نیت ها و اهدافه که نفله شدن یا شهید شدن را مشخص میکنه .

+این همه تصمیم گرفتیم به چه نتیجه ای رسیدیم ؟؟ چند تاشو تونستیم عملی کنیم  ؟؟ چند تاشون آروم آروم فراموش شدن ؟؟ بیاین تصمیم نگیریم بیاین برنامه ریزی نکنیم . فقط بخواهیم ، فقط شروع کنیم ،بزاریم که همه چی خودش بشه . به یک بار امتحان کردنش می ارزه .

+نقد آلبرتا به زودی ... اگر خدا بزاره ...

  • ۹۷/۰۳/۱۲
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی