گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

ز ماسوله تا بجنورد

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۸ ب.ظ


دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

سلام.

اخر هفته رفته بودیم، ماسوله. یک برنامه سه روزه از ماسوله تا ماسال با تربیت بدنی دانشگاه. تا ارتفاع 2700 متری هم بالا رفتیم.

کوله و کیسه خواب و زیرانداز از تربیت بدنی گرفتم. با این وجود من امکاناتم صفر بود. سرپرست تیم گفته بود با خودتون تنقلات و خوردنی بیارید، بعد من فقط یه بیسکویت

گرجی برده بودم. بعد همگروهیام میوه خرما گردو کمپوت ، آب ، نون ... همه چی آورده بودند.

من در بالا رفتن مشکلی نداشتم ولی در پایین آمدن ...

گاها بعضی برای افزایش روحیه تیمی و گرم کردن می گفتند ماشالله گروه ... بقیه هم به واسطه یک سری ویژگی ها از جمله جلوداری عقب داری، جذابیت، صدا یا زمان بندی مناسب لبیک می گفتند و ماشالله رو صدا می کردند ولی بعضی به واسطه نداشتن این ها و جوگیری و.. یهو میگفتند ماشالله یا صداهای دیگه در میآوردند و انتظار همراهی داشتند ولی هیچ صدایی در نمیومد، این خیلی جالب بود. یک سوژه خیلی جالب روانکاوانه بود از نظر من.

 

من تو این صحنه نماز خوندم. من بالای ابرها نماز خوندم.

 

 

باور کنین بودن  یک چنین جایی خیلی روحیه ادم رو لطیف می کنه، اصلا میشه این هوا رو تنفس کرد و بد بود ؟

البته کنار دریا و آبتنی هم رفتیم و اتفاقا دانشگاه یک مدرسه ابتدایی به نام شهید شریف واقفی ساخته بود اونجا! خوش به حالشون!

بعد قرار بود من جمعه برم بجنورد. 6.45 صبح. من 6.5  رسیدم فرودگاه. خلاصه گفتند گیت ها بسته شده و کاری نمیشه کرد. رفتم 50 درصد هزینه بلیت رو گرفتم. 10 دیقه ای حالم گرفته بود. بعدش با خودم فکر کردم مسعود تو واسه یه اینجور مساله ای انقدر ناراحت شدی، اگه فردا روزی مولای من حاضر نشه نگاهم کنه چی ؟ اگه گیت های رحمت به روی من بسته شد چه کنم ؟ تا فرصت داری حواست باشه چی داری می کاری!!

در نتیجه برای دوشنبه بلیت گرفتم.  که اون هم بیشتر از 2 ساعت تاخیر داشت و ما هم از قوانین نهایت استفاده رو کردیم (البته بی دلیل هم نبود) و کلا کنسلش کردیم و انداختیم پنج شنبه! خدا رو چه دیدین شاید از مشهد هم سر در آوردیم.

تکمیلی : چیز خاصی در مورد شهر نیست، الا این که مردمان ساده و گرمی دارند! نا گفته نماند که من ته ذهنم بود که یهویی و همینجوری و اتقاقی آقا رضا رو ببینیم ولی اساسا همینجوری و یهویی نیست بنای دنیا!اینجا با کسی آشنا شدم که اتفاقا زنبور داری هم داشت، حدود 30-40 تا جعبه! هر کدوم 200-250 تومنه! کار خیلی جالبیه! من حتما یک روزی این کار رو میکنم! حداقل 5 تا جعبه می گیرم. این آقا چهل سالش بود و تازه پارسال مزدوج شده بود و.... خلاصه انقدر رفتیم که 10-20 کیلومتر با مرز ترکمنستان فاصله داشتیم.




 
جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢

خواب دیدم. خودم رو  دیدم که لثه هام در حال محو شدن و حذف شدن بود. دندان هام سستِ سست شده بود. می تونستم ریشه دندون ها رو ببینم. خیلی ترسناک بود. دو تا از دندون های عقبی از شدت سستی افتاد تو دستم. دندون هام رو هی به هم می فشردم که باعث شد دندون های نیشم بیفته تو دستم. 4-5 تا دندون، وحشتناک بود.

خدایا نخواه و نذار تنها تر ازین بشم.

+همیشه برام سوال بوده که اون آقاهه تو داستان حضرت یوسف که کلاغا مغزشو میخورند، آیا میتونسته تغییر ایجاد کنه ؟ اصلا تعبیر خواب حضرت یوسف به چه درد می خورد وقتی هیچ راه حل و راه در رو براش وجود نداشته باشه.

  • ۹۷/۰۳/۲۱
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی