گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

شاهکار ادبی

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۵۶ ب.ظ

سلام . چطورین ؟ خوبین ؟ دیدین جدیدا کم حرف شدم ؟ این هفته اخری رسما داغونمون کردن امتحان و تمرین و پروژه تازه واسه عیدهم مشق شب دادن بهمون . ما هم که دیگه زدیم به بیخیالی . نمره مونم که رد کردیم واسه سنجش ....

این روزا یه بدیش اینه که اصلا فرصت نمیکنم با خودم خلوت کنم . اصلا ادم اگه تنها نشه خیلی چیزا رو فراموش میکنه . این خیلی بده . ادم باید قدر این تنهایی ها رو بدونه باید یه ساعتایی رو مشخص کنه هیچ کاری نکنه فقط خودشو به جریان ابدیت بسپاره ببینه چه افکاری میاد سراغش .

+یکی دوشبه یه خوابایی میبینم بیشتر شبیه کابوسه ولی حس میکنم یه پیامی داره ولی هیچی نمیفهمم .تو یه فضای کاملا تاریکی که هیچی دورو برم نیس یه دختری 10-15 ساله بغلمه (اره عجیبه ) داره گریه میکنه فضای خیلی سنگینی بود یه جورایی خودمم ترسیده بودم طوری که نصفه شب از خواب پریدم و میترسیدم به خوابم و ادامه ی همون خواب رو ببینم . خلاصه کم کم عین جان نش میشیم اخرش از شدت توهم .

+اهان راستی فردا پس فردا تولدشه . ولی من همچنان جز یه تبریک خشک و بی روح چیزی ندارم . تازه همینم با ترس و لرز . تازه خیلی هم بیسلیقه شدم . تازه اونموقع به کاروان راهیان نور هم پیوسته ایم .تازه تصحیح میکنم تولدشونه .



نویسنده : - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

هیچ وقت نگفتنی هاتون رو تو جزوه درسی ننویسید شاید 4 نفر خواستن ازش کپی بگیرن .

 

+امروز شروع کردیم درس خوندن . واقعا چه حال معنوی به ما دست داده !!!



نویسنده : - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

این روزا همش چشم به در و دیوار تا یه اگهی کار پیدا کنم . یه کار پاره وقت . ولی هر چی بیشتر میگردم کمتر پیدا میکنم . حتی به بابام گفتم همشهری بگیره اونجا هم یه نگاهی بندازم ولی اونجا بی اب تره . 2-3 روز پیش دوستم گفت پروژه کارشناسیشو من انجام بدم ولی من اون موقع پیچوندم. اما یه جورایی نظرم داره عوض میشه . اصلن دوست ندارم یه ثانیه هم بیکار باشم ینی متنفرم . اموزشگاه دخترونه هم عمرا نتیجه بده . من خودم به خودم اعتماد ندارم بعد اونا چه جوری میخوان رو ما حساب کنن .

+بابام دیروز مربای به درست کرد . یه اینجور بابایی دارم .

چپی یا راستی بودن بهتر از بیتفاوتیه . +دیالوگ برتر :



نویسنده : - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

امام علی (ع):نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای بر شرافت خود گذارد.



نویسنده : - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

مجنون تو کوه را زصحرا نشناخت

انکس که تو را شناخت خود را نشناخت



نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

واقعا دیگه روم نمیشه واسه خودم دعا کنم . یعنی خیلی خودخواهیه . این روزا با کلی از سختی های زندگی های اطرافم بیشتر اشنا شدم . یعنی قبلا هم دیده بودم و کمی هم چشیده بودم اما در مقابل خیلی از جوونا اصلا به حساب نمیاد .

خدایا هوای جوونا رو داشته باش . خدای ما که جز تو کسی رو نداریم از تو نخوایم از کی بخوایم ؟

خدا یا من ازین دولت ناراضی ام خیلی ناراضی ام . خون به دل همه ی جوونا کرد. امید رو از همه گرفت . روحیه ی اعتراض رو هم از ما گرفت . خدایا خودت یه جوری یه راهی وا کن برا همه .



نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

ساعت 1 یادم افتاد که از دارم نهارم نخوردم هنوز . دیگه دیدم چاره ای نیس رفتیم تا 2.5 اونجا بودیم . اتفاقا جالب بود .

بعد 2.5 با اعتماد به نفس رفتم سلف میگم غذا دارین ؟؟ حالا از ما اصرار ازونا انکار . هیچی دیگه رفتیم این بوفه ی های شبه دانشجویی . ارزانترین گزینه ی موجود رو انتخاب کردیم ولی رسما پیر ما رو در اوردن تا تحویلمون بدن .

ههه من از ابگوشت متنفرم . این باید تو تاریخ ثبت بشه . +



نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت
  • ۹۷/۰۳/۰۹
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی