گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

و اینک ارائه

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۰ ب.ظ
نویسنده: - دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱

بعد از ماهها دیداری سرزده از فیس بوک داشتیم . دوستان مان در آن طرف آب خوش میگذرانند . عکس های متنوعی از در و دیوار در فیسبوک می برند و از چیزهایی میگویند و مینویسند که آنجا هست و اینجا نیست ، از ویکندشان تعریف میکنند و اینکه سپتامبر است و ...

حال همه ی ما خوب است ...

اما تو........ باور نکن (این مکثش بعد از تو واجبه)







نویسنده: - یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱

این بار خودم خودمو از زیر قرآن رد کردم .

همه پر از نشاط و خوش حال از اینکه قراره دوستای جدید پیدا کنیم . خیلی از بچه ها لباسای نو خریده بودند . بعضی ها کیفشون هم نو شده بود . به هر کی می رسیدم میگفتم سلام من مسعودم میای با هم دوست بشیم ؟ از تابستون حرف می زدیم و اینکه کجاها رفتیم و چه کارها که نکردیم . استاد که اومد سال تحصیلی جدید رو به ما تبریک گفت و ازمون خواست نوبتی بلند بشویم و مشخصات بگیم و معدل و ... . استاد پرسید تابستان خود را چگونه گذراندید ؟ آیا به شما خوش گذشت ؟ استاد از تک تک مان پرسید در آینده میخواهی چه کاره بشوی ؟

 

 







نویسنده: - دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

امروز یه ربع به 3 در سمعی بصری 1 ارایه پروژه داشتیم . 5 تا از اساتید اومده بودند . همگی خیلی راضی بودیم در حد عالی ، مخصوصا که اسلاید های ما عالی شده بود ، یک سیر منطقی داشت و خیلی شکیل و...

حتی استاد ممتحن گفت کارتون خیلی بی عیب و نقص و خوب بود . بعد از دفاع ما شیرینی و ساندیس پخش کردیم (بچه های گروه ما خیلی خست به خرج دادن هیچی نیاورده بودن ، مال خود آدم هم که از گلوش پایین نمیره :))

در پایان هم با استادا عکس انداختیم و تمام .

اخیش خستگیم در رفت .

خدایا شکرت .

  • ۹۷/۰۳/۱۲
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی