گاه نوشته های از سر شکم سیری

جوان خام

پست جدید!

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ب.ظ

سلام

حال و احوالتون؟ چه خبرا ؟ چه میکنید؟ مرسی ما هم خوبیم، زندگی می کنیم. چند ماهی میشه که من و بانو در کنار هم زندگی می کنیم. این مدت اتفاقای زیادی افتاد، تلخ و شیرین. اگه تلخی ها رو نمی نویسم برای اینه که فراموششون کردم. من واقعا فراموشکارم این فراموشکاری هم خودش دردسر ها درست کرده. البته همه ی گریه ها و خنده ها در کنار بانوی آرامش، بعد ها تبدیل به خاطره ای شیرین می شه! (اینم بگم من عادت کردم آخر خیلی از جمله ها علامت تعجب بزارم خیلی وقتا معنای خاصی نداره! مثل همین الان!) بعد ازدواج من و بانو تو این مدت کوتاه چند ماه چهار بار مشهد رفتیم ! نکته این که قبلش یک بار به صورت جدی رفتم اونم برای ازدواج :دی . و جالب تر این که اهمشو مهمون بودیم! دو سری آخر که دیگه عالی بود به خصوص که هواپیما هم مهمون امام رضا شدیم ! نیشابور هم رفتیم. شما هم وقتی هتل می رید آخر سر صابون شامپو ها و دستمال کاغذیا رو بر می دارید؟؟؟

قرار بود کمی از شرکت بگم. جایی که من کار می کنم آدم ها در حال پیچاندن همدیگرند، به راحتی به هم فحش عمه می دهند، آخر این عمه چه گناهی کرده است مگر؟!! اتفاقا چندین بار در گوگل هم سرچ کردم ببینم آیا دلیل خاصی دارد که همه از عمه شان به راحتی می گذرند ولی از خاله شان نه، به نتیجه ای نرسیدم!!  به وقتش روانشناس و نظریه پرداز و جامعه شناس اند و در مورد همه مسائل اظهار فضل می کنند. کم تحمل اند، غیبت زیاد می کنند کاری نمی کنیم و کاری بلد نیستیم  اما انتظار داریم هوارتا ! مدیران مان هم مثل خودمان کاری بلد نیستند و کاری نمی کنند و پول می گیرند و همه اش را برای خودشان می خواهند. به قول معروف همه چیزمان به همه چیزمان می آید. می دانم که دارم غر می زنم ولی می ترسم کمی عوض شده ام تغییرات را در خودم احساس می کنم . بیشتر از همه چیز نوعی از ریا که خودم هم به شدت دچارش هستم آزارم می دهد این که حرف و عمل مان یکی نیست این که استاندارد های چندگانه بسته به موقعیت های زمانی و مکانی مختلف داریم. جدیدا دروغ هم زیاد می گویم آخر دارم آدم بزرگ می شوم. آخر می بینم که همه دروغ می گویند و وقتی من راستش را می گویم خیلی ساده لوح و گاگول به نظر می رسم. مجبورم که دروغ بگویم، مججبورم می فهمی؟؟  

گفته ام که امان از این همه چیز خواهی! من همه چیز می خواهم من هم خدا می خواهم هم خرما را. من عشق می خواهم من دنیا می خواهم من آخرت می خواهم  من می خواهم خدایی را که می بینم بپرستم من شهود می خواهم من می خواهم سازنده باشم (به نظر من انسان به سازندگی و زایندگی زنده است از جهاتی وگرنه مثل زنبور بدون عسله) می خواهم کار آفرین باشم، می خواهم اقتصاد بدانم، می خواهم ادبیات بلد باشم، می خواهم فلسفه بدانم، می خواهم تاثیر گذار باشم می خواهم کلی کتاب بخوانم می خواهم کلی فیلم ببینم می خواهم کلی جاها بروم می خواهم خیلی چیزها را ببینم می خواهم خیلی چیز ها را احساس کنم لمس کنم بچشم من انسانم و می خواهمممم.  در نهایت می خواهم که نخواهم!

امروز برای کار رفته بودم یزد و 5-6 ساعت هم فرصت داشتم شهر رو بگردم. خیلی تجربه خوبی بود احساس می کردم اینجا خودم رو می تونم پیدا کنم. بافت قدیمی و دیوارهای کاه گلی، اون سقف و طرح های گنبدی که اسمشونو نمی دونم، درهای با شیشه های رنگی، اصلا رنگ خاک، نورها، روشنایی ها، خانه لاری ها، باغ دولت آباد، بادگیرها، بازارها... قرار شد یک سری هم با بانو بریم .  

                                        



نویسنده : مسعود - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳   |    نظرات [11]   |    لینک ثابت
  • ۹۷/۰۳/۲۴
  • آقای میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی